تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

پاییزان

بوی پاییز را حس می کنم

 امروز پاییز از هر لحظه بیشتر به من نزدیک است

 لمس می کنم حس تلخ له شدن برگ های زرد غروبش را... صدای شکستن شاخه های خشک درختان را حس می کنم ...

درختانی که تا چندی دیگر از آن ها فقط یک تنه می ماند و بس

 و باز باید منتظر به بار نشستن شکوفه هایشان باشند تا بهاری دیگر...

تا بهاری دیگر... و بهار من دیگر فرا نخواهد رسید و من اسیر غم های پاییز می مانم ... غم هایی که با وجودی خاکسپار انس گرفته اند  و من خاضعانه ستایش می کنم غم های دل انگیز همیشگی اش را...

ریشه های این فصل را در اعماق وجودم لمس می کنم ... فصل زیبای عشق های بی غروب ... فصل زیبای قصه های تنهایی

 و من تقدیس می کنم این فصل زیبای عشق را

 فصل انتظار و حسرت...


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 8:19 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
چند سخن...

سلام به دوستان خوبم... چند تا جمله از چند شخصیت مهم براتون نوشتم ... امیدوارم از جمله ها استفاده ببرید.

انسان زاییده شرایط نیست، بلکه خالق آن است.  ( دیل کارنگی )

هر چه هستم نتیجه اش اندیشه ام است.  ( بودا )

زندگی کوشش است آن لحظه که دست از کوشش برداشتیم مرگ آغاز می شود. ( محمد حجازی )

تجربه بهترین معلم زندگی است فقط حق التدریس گرانی دارد . ( کارلایل )

خوش باش که زنده ای، چون  فرصت داری که عشق بورزی کار کنی ، بازی کنی ، و ستاره ها را از این پایین ببینی.       (هنری سن دایت )

آدم بی مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است . (پاسکال )

از پنهان ساختن احساسات خود بپرهیزید . روح و روان شما هنگامی شاد خواهد بود که به بیان عواطف خود بپردازید.  ( سیندی هینس )

افتخار نه به ثروت است و نه به زیبایی بلکه به عقل و فضل است.  ( موریس ترلینگ )

هر چه افسوس است برای گذشته، هر چه تلاش است برای حال و هر چه امید است برای آینده ! ( آگوست رودن)

نقطه اتصال دو زمان گذشته و آینده حال است قدر آن را بدانید! ( آلبرت انیشتین )

بدبختی این نیست که انسان کور باشه بلکه این است که نتواند کوری را تحمل کند. (جان میلتون )

زیبایی دامی است که طبیعت زیر پای عقل گسترده است. ( لردی )

دیوانه کسی است که همیشه از یک مسیر برود. ( ادیسون )

هیچ کس به آن اندازه که احساس می کند خوشبخت یا بدبخت نیست. 

( لاروشفوکو )

هر اندیشه شایسته ای ، به چهره انسان زیبایی می بخشد. ( جان راسکین )

علت بدبختی ما اوقاتی است که صرف تفکر درباره خوشبختی می کنیم.( برناردشاو )

کسانی که با افکار خوب و عالی دمسازند هرگز تنها و بی مونس نیستند. ( فلیپ سیدنی )

 

نویسنده ستاره در 10:1 قبل از ظهر | موضوع : همه چی از همه جا | + |
ستایش...

و در هنگامی که زیباترین آوای هستی به گوشت می رسه دستانت را به سوی ابدیت بالا می بری و رها می کنی وجودت را از هر چه غیر اوست و پیوند می دهی نگاهت را به تابناک ترین حقیقت عالم ، در آن لحظه است که برایت بی معنا می شوند هر آن چه را که غیر او می خواهی و ملتمسانه چشم می اندازی به دور انداز  یک تصویر خیالی از برای دیدن آن چه که دیدگانت توان انعکاس حتی تجسمی از آن را برایت میسر نمی سازند..... و باز مثل دعاهای هر شبانگاهت ستاره های چشمانت را ارزانی تک ماه آسمانت می داری و باز ابرهای دلت به ظلمت می کشن درخشش ستارگانت را و خاموش می شود یک وجود خاکسپار!!! شاید که هنوز زمان طلوع آفتاب صبحگاهت فرا نرسیده و باز شبی دیگر و ستایشی دیگر برای بخشوده شدن آزرده دل خسته شب ها. این بار آن قدر دستانت را بالا می بری تا برسی به مرز عبور از جنگل های تاریک شاه پریان خفته و خواهی چید دسته ای از  شقایق های وحشی را برای دیدار با نهایت هستیت...  و می خوانی از برایش نغمه ستایش و اعتراف می کنی هستی گر هست یا نیست همه از اوست و هیچ چیز جز او نیست...

نگاه کن ! نگاه کن به بال های کبوترانی که به امید فردا گشوده می شوند...

تو هم پرواز کن تا افق تا فردا ها .... تا نهایت هستی

آن چه را که در میان شب های غریب کاوش می کنی در سرزمین های دور... در روشنی ها خواهی یافت

این افسانه نیست .... این خود حقیقت است .... تا بی نهایت زندگی کن و بیاموز که رهایی بی نیازی از بودن  است ...

خودت را بی نیاز کن از بودن از خواستن از ماندن .... چشمان آسمان انتظار تو را می کشند و هر لحظه بیشتر از زمان پیشین وجودت را می خوانند.

پاره کن بندهای اسارتت را ... افق را نگاه کن ... تا مرز خورشید تا مرز ابدیت گامی بیش نمانده  و این گام همان آغازین کلامت است برای رهایی... بخوان به نامش و ستایش کن هستی وجودت را

 

 

نویسنده ستاره در 7:6 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
روند نزول به یک مکان مقدس3

 

سلام. میدونم دلتون واسم یه ذره شده بود. یه نگاه به خودت تو آینه بنداز شدی پوست و استخون. ممنون که اینقدر دوستم داری. حالا دیگه ولم کن له شدم.اصلا معنی خوبی نداره یه دختر پسرو این جوری بغل کنه پسرم همین طور چه فکر میکنن مردم......

تابستون امسال هم مثل هرسال از سربیکاری رفتم سرکار خداییش خیلی خوشحالم یکی نیست بهم بگه آخه با نشاط 23 سالت داره میشه حالا مثل بچه دبستانیا تابستونا میری سرکار...

هرکی پیدا شد بهم بگه.

خب اینارو گفتم که بگم چون ساعت کاریم 9 صبح تا 10 شب هست وقت نمیکنم بیام شمارو از دلتنگی در بیارم.

حالا دیگه برگردیم به پست سوم از مطلب روند نزول به یک مکان مقدس.............

 


ادامه مطلب
نویسنده حسین در 10:42 بعد از ظهر | موضوع : شوخی وطنز | + |
شب آخر...

شب ها را می شمارم تا برسم به آخرین شب دل تنگی هامون و در اوج نگاهی منتظر دیدگانم را به ستاره های آسمان چشمانت می سپارم..... و باز هم در عمق باوری غریب ، خطوطی از  موج های سهمگین بر دلم نقش می بندند و باز انتظار و انتظار برای آرام شدن آشفتگی همیشگی این دریای نا آرام....

سکوت صدایم را رها می کنم در زمزمه های آخرین آوای شبانگاهیمان .... نغمه های سردی که حتی از آتش نهفته شقایق های سوخته دل ، خاکستری خاموش برجای گزارده .....

باری دیگر اشک های آسمان به یاری ام آمده اند برای بدرقه جاده های گذشتنت به فرداها..... شاید باور کرده بودم حقیقتی را که دیگر کسی باورش نداشت...

و باز زنده شدن خاطرات خفته ایی که زیباترین لحظات گذشته مان را سرشته بود..... باز سرنوشت برایم قصه ی خسته دلان را بروی برگ های دفتر روزگارش به قلم آورد ...

امشب آخرین شب مان هست آخرین شب دلتنگی هامون .... دیگه در آسمون چشمانت پرنده های رهایی ام را پر نمی دهم و تا ابد اسیر قفس تنهایی هام می شن....  و باز لحظه خاموش شدن چراغ آرزوهای ما که هر لحظه ترکِ قطعه تو از من بیشتر می شود...

نویسنده ستاره در 1:16 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |