کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
نگاهش را به گذشته افكند...صدايش را در هنگامه هاي بودن ديروز جاي گزارده بود...حرارت اشك هاي آتشين اش گونه هايش را نوازش مي داد...در ضمير خيالش نقش مي بست هر آنچه را كه با نواي بودن در قعر زندگي در مهتاب شب هايش با تارو پود وجودش شكل گرفته بود و حال...
ديدگانش را به قعر زمين دوخته بود و سنگريزه هاي آشناي هميشگي اش را شمردن مي كرد...چه غريب بود ستاره هاي منتظر شب هاي بي خوابي با چشمان خيس آسماني اش....آبي دلش را با قلم اندوه با رنگريزه هاي نيلوفرهاي خسته ي مرداب حسرت آميخته بود و آواي سرد قوك هاي تنهايي را در ميان انبوه خاطرات خاموشش ارزاني بودني هاي هويتش مي نمود...
سقف بي روزن آرمان هايش را سرپناه خستگي هاي غروب هاي بي سپيدارش مي كرد و در تنهايي حريم دلش به آينه هاي تاريك حقيقت ديروزش انديشيدن مي كرد...
و باز دلواپسي نبودن هاي يك هستي در فردا و فرداهاي بودنش...
ادامه مطلب
ديدگانش را به قعر زمين دوخته بود و سنگريزه هاي آشناي هميشگي اش را شمردن مي كرد...چه غريب بود ستاره هاي منتظر شب هاي بي خوابي با چشمان خيس آسماني اش....آبي دلش را با قلم اندوه با رنگريزه هاي نيلوفرهاي خسته ي مرداب حسرت آميخته بود و آواي سرد قوك هاي تنهايي را در ميان انبوه خاطرات خاموشش ارزاني بودني هاي هويتش مي نمود...
سقف بي روزن آرمان هايش را سرپناه خستگي هاي غروب هاي بي سپيدارش مي كرد و در تنهايي حريم دلش به آينه هاي تاريك حقيقت ديروزش انديشيدن مي كرد...
و باز دلواپسي نبودن هاي يك هستي در فردا و فرداهاي بودنش...
ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 8:41 قبل از ظهر
| موضوع :
فکرو اندیشه
|
+
|
تو این شهر شلوغ به هرجا چشم می ندازی کارگر ساده یا پیک موتوری میخواهند..............پس این همه خرج برای دانشگاه چه معنایی داره ؟
تو این شهر شلوغ گربه هم محض رضای خدا موش نمی گیره ........!!!!!!
خسته نباشید به مامور شهرداری رفته رو به خموشی......
هزاران حقیقت محض اضافی در این شهر بیداد میکنه.. چشمانمان را بسته ایم تا که شاید وجدانمان
آسوده بماند........یا علی!!
نویسنده مرتضی در 9:50 بعد از ظهر
| موضوع :
فکرو اندیشه
|
+
|
سلام خوب بالاخره من هم دوباره می تونم بنویسم نه اشتباه نکنید دستم نشکسته بود کامپیوترم ( رایانه شخصیم) خراب بود خوب خدا را صد هزار مرتبه شکر که توسط متخصصان بومی مشکل حل شد و من الان در خدمت جامعه مدنیت هستم .....تاچشم سازمان ملل از حدقه بزن بیرون
امروز به این نتیجه نائل گشتم که جامعه یا مدینه فاضله تهران رسمآ دیوانه خونست و هر کسی که ادعا میکنه دیوونه نیست سخت در اشتباه دست و پا می زنه و معلقه ......
ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 8:57 بعد از ظهر
| موضوع :
فکرو اندیشه
|
+
|
از ميان لباس هايم تنها جامه اي مشكين ازان من شده ...كوله باري از خاطرات غباراندود بر پشتي خميده از سختي هاي سرنوشت و باز انتظار راهي براي عبور...
خسته ام...
خسته از رفتن و خسته تر از ماندن و در كاوش عبوري براي رهايي از تمامي بودني هايي كه انس گرفته با تارو پود وجودي خاكسپار...
نگاهم فروغ چشماني منتظر از براي رسيدنم را نمي يابدو باز وجودي تنهاتر از سايه هاي گمشده ي سياهي هاي شب را به آغوش باد رهسپار مي كنم...
خاطراتم را در ميان طوفان هاي گذران رها كرده ام... و باز اين آواي هميشگي همراه خاطراتم ، تنهايي ام را فرياد مي كند در ميان انبوه سايه هاي گمشده ي ابرهاي مه زده ي درياي حسرت...
قدم هايم را مي گذارم در راهي كه بازگشتش غم است و رفتنش تنهايي...دليل بودنم را در ميان اشك هاي شور آسمان رها مي كنم و وجودم را مي سپارم به شب هاي بي ستاره ي فرداي تاريكم.
نگاهت را براي آينه ها مي گذارم تا عرياني احساسي سرشار از هستي را هر آن در سياهي چشمانم نظاره گر شوم و باز خودم را غرق در رويايي بي سرانجام مي نمايم...
روياي نگاهي آتشين بر پيكره ي سرد وجوديتم...
خطوط گذرانم را به يادگار مي گذرم بروي تك درخت پير ديروزمان و به ياد شب هاي مهتابي بودن مان خطي سفيد بر تنه ي خشكش حك مي كنم...
امروز را عبور مي كنم از ميان خفته ترين آرزوهايي كه ديروز با رگ هاي بودن مان نگاشته بوديم بر دفتر خاطرات زمانه ...وفردايم را تنها مي گذرانم با روياي بودن مان در اوج باورهاي تلخي كه هيچ گاه حقيقت وجودي اش را لمس نكردم...
به انتظار رسيدن سپيده هاي روشن حقيقت بودن و ماندن...
خسته ام...
خسته از رفتن و خسته تر از ماندن و در كاوش عبوري براي رهايي از تمامي بودني هايي كه انس گرفته با تارو پود وجودي خاكسپار...
نگاهم فروغ چشماني منتظر از براي رسيدنم را نمي يابدو باز وجودي تنهاتر از سايه هاي گمشده ي سياهي هاي شب را به آغوش باد رهسپار مي كنم...
خاطراتم را در ميان طوفان هاي گذران رها كرده ام... و باز اين آواي هميشگي همراه خاطراتم ، تنهايي ام را فرياد مي كند در ميان انبوه سايه هاي گمشده ي ابرهاي مه زده ي درياي حسرت...
قدم هايم را مي گذارم در راهي كه بازگشتش غم است و رفتنش تنهايي...دليل بودنم را در ميان اشك هاي شور آسمان رها مي كنم و وجودم را مي سپارم به شب هاي بي ستاره ي فرداي تاريكم.
نگاهت را براي آينه ها مي گذارم تا عرياني احساسي سرشار از هستي را هر آن در سياهي چشمانم نظاره گر شوم و باز خودم را غرق در رويايي بي سرانجام مي نمايم...
روياي نگاهي آتشين بر پيكره ي سرد وجوديتم...
خطوط گذرانم را به يادگار مي گذرم بروي تك درخت پير ديروزمان و به ياد شب هاي مهتابي بودن مان خطي سفيد بر تنه ي خشكش حك مي كنم...
امروز را عبور مي كنم از ميان خفته ترين آرزوهايي كه ديروز با رگ هاي بودن مان نگاشته بوديم بر دفتر خاطرات زمانه ...وفردايم را تنها مي گذرانم با روياي بودن مان در اوج باورهاي تلخي كه هيچ گاه حقيقت وجودي اش را لمس نكردم...
به انتظار رسيدن سپيده هاي روشن حقيقت بودن و ماندن...
نویسنده ستاره در 6:46 قبل از ظهر
| موضوع :
فکرو اندیشه
|
+
|


کوله پشتی