تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

تا شقایق هست ...

دهه فجر ......انقلاب اسلامی ......استقلال ......آزادی....جمهوری اسلامی.......عدالت......پیشرفت .......آزادی بیان ....آزادی عقیده....دموکراسی.....

شاید همه این کلمات به تنهایی زیبا باشه ولی وقتی کنار هم قرار می گیرند و انقلاب سال 57 را یاداوری

می کند دنیایی از ناامیدی و هزارن نرسیدن به اهداف را یاداور می شود ....وقتی دهه فجر از راه می رسه تمام رسانه های جمهوری اسلامی شروع به بیان هزاران هزار بدی و فساد  از شاه و درباریانش می کنند و طوری حکومت خودشان را به نمایش می گذارند که گویی مدینه فاضله را ایجاد کرده اند


ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 9:15 بعد از ظهر | موضوع : سیاسی و اجتماعی | + |
فردای بی پایان

چترم را باز مي كنم و در ميان كوچه هاي سرد قدم به بيراهه زندگي مي ذارم.. قدم های آرام و برف های خفته .

آرزوهایم را در آسمان ذهنم رها می کنم.

حریم مهتاب شعرهایم نهفته می ماند در پستوی ابرهای خیال و من ماندم و ستاره ای تنها در آرزوی رسیدن خورشید زندگی.

چشمان خيس آدم برفي تلاقي چشمان بي روح جسم سردم مي شه و لبهاي خاموشش صداي سكوت دلم.

آسمان قرمز و نويد باريدن سپيدار زمستان بر سر گنجشگكان بي پناه.

من و پياده رو و مردمان بي خيال... كيستم من؟؟

شايد رهگذري بي مقصد براي رسيدن به نهايت هستي يا حتي عابري تنها در ميان سردي هاي روزگار.

پايم مي لغزد و پهناي برف گستره ي وجودم را مي بلعد نيست دستي تا ياراي قدم هاي خسته ام شود. زمين هم چنان گهواره ي خستگي هايم مي ماند. تن سرد ديوارها عصاي خيزانم مي شود و هم قدم راه بي پايانم.

دستانم سخاوت هستی را لمس می کند و مرا در بیکرانه بودن یاری می رساند.

جاری می شوم در آستانه رسیدن به طلوع ماه تاب و غروب خورشید

و هم چنان مي رويم به جلو.. دست من و تن سرد ديوارها!!

باز كودك درونم بيدار شده و مداد رنگي اش را جستجو مي كند و من خاموش،‌خط خطي هاي دلم را مي گذارم براي رنگ هاي مداد كودك درونم.

من و ديوارها و كودكي خسته اندورن...

راه بي پايان ، ديوارها عريان .. تن من خسته و كودك درونم گريان.

هم چنان مي رويم آرام و تنها...

رسيدن به نيمه ي راه.. كودكم اندرون خوابش برد و من و ديوار ها همروييم به فرداها...

نویسنده ستاره در 6:45 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
تولدش انفجار نور بود...

 

4:30 صبح 12 بهمن 1364 تهران بیمارستان بقیه الله

 

انگار همین 23 سال پیش بود در یک صبح سرد زمستانی هاله ای از امید شهر را فرا گرفته بود ..همه در جنب و جوش فراهم کردن مقدمات ورود یک فرشته به این جهان بودند قلب ها در سینه با آخرین توانش میتپید لب ها خشک شده بود پلک ها اجازه بالا و پایین رفتن نداشتند..

ناگهان نوری از تک تک پنجره های بیمارستان بیرون پرتاب شد نور کل شهر را روشن کرد  موجی از نرمی و لطافت صورت ها را نوازش کرد شهر سراسر شورو شادی شد...

گویا همه آگاه بودند این نوزاد کوچک روزی مردی بزرگ خواهد شد .همه از استعدادها و توانایی های این کودک میگفتند..

هوش و استعداد از سر و گوش این کودک بیرون می ریخت .چه دکتران و پرستارانی که پس از دیدن سیمای نورانی این کودک رخت از این دنیا بر بستند .جنازها بر روی دست ها جا به جا میشد ....

چه وقایعی که در این روز رخ نداد .اما از انجایی که اصلا اهل تعریف از خود نیستم بیشتر از این ادامه نمیدم.

آری منم آن کودک خوش سیما منم آن یار بلند بالا منم آن مرد سرپا

 

حالا زود تند سریع تولدمو تبریک بگو به خدا ناراحت میشم اگه کادو ندی...

نویسنده حسین در 4:52 بعد از ظهر | موضوع : شوخی وطنز | + |
دست های پشت پرده
متاسفانه با خبر شدیم در سانحه ای ناگهانی و ناگوار به طرزی مشکوک نام آتوسا خانم از لیست نویسندگان وبلاگ حذف شده است. هنوز اطلاعات همچین ردیفی از این واقعه در دسترس نیست. در مقابل ایشان نیز در  ترفتل عینی(بی سواد خودتی) با چندین حرکت فنی و عجیب کلیه مطالب خود در با دسترسی به شناسه کاربری بنده از صفحه ی روزگار محو نموده اند.

دلیل این عمل ناجوانمردانه رااز ایشان  جویا شدیم ایشان اظهار داشتند که:گمان برده اند بنده بر سر اختلافات اعتقادی نام ایشان را از وبلاگ حذف نموده ام. گفتنی است این جوان نادم در میان گفته هایش حرف های ضد و نقیضی نیز تحویل ماموران کشف حقیقت داد.

ایشان اظهار داشتند :حیفه مطالب من که تو وبلاگ در پیته شما باشه!

بنده نیز با کمال بزرگواری و خونسردی از گناه ایشان درگذشتم و از حرکت جفت پا به سمت ایشان صرف نظر کردم.باشد که قرین رحمت گردد.

مطلوبست:ابراز تاسف برای آتوسا        کشف سرنخ هایی ار پرتغال فروش

نویسنده حسین در 1:46 قبل از ظهر | موضوع : شوخی وطنز | + |
زمان استاندارد دیر کردن!!

سلامي به گرمي دل هاي مهربان شما دوستان خوبم در سرماي دلنشين سفيدپوش زمستان.نمي دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده كه به موقع و سر وقتي كه قول داديد حاضر نشده باشيد ؟! البته اصولا آقايون كه به بدقولي معروف هستند و تا طرف مقابل بهشون تلفن نزنه تا از نگراني دربيان به روي مباركشون نميارن كه دير كردند.... اصلا معمولا شما تا چه اندازه صبور هستيد يا بهتره بگم تا چند دقيقه يا حتي چند ساعت منتظر شخصي مي شويد كه باهاش قرار گذاشتيد و احيانا شخص مورد نظر بدقولي كرده!؟ ...اما بريم سر اصل مطلب . يه تحقيق انگليسي هست در مورد زمان استاندار دير كردن . حالا تا چه حد راستي و درستي اين مقاله صحت داره نمي دونم ولي جالبه كه بدونيد حتي تو اين چند دقيقه و چند ثانيه ايي كه دير مي كنيد يا دوستانتان در قرار با شما دير حاضر مي شوند چه اتفاقاتي كه توي دنيا نمي افته!!!

 

محققان انگلیسی سرانجام پس از سال ها تحقیق اعلام کردند که زمان نسبی تاخیر برای هرکسی 10 دقیقه و 17 ثانیه است یعنی در این زمان واقعا شخصی که در انتظار کسی است احساس می کند که فرد مورد نظر دیر کرده است. یا فردی که قرار است به قراری برسد تصمیم می گیرد تلفن بزند و تاخیر خود را اعلام کند و آن را توجیه کند. تحقیق ها نشان می دهد که بیشتر آدم ها در این فاصله به این نتیجه می رسند .اما همه آن ها همان موقع اقدام به تلفن زدن نمی کنند. آمارها نشان می دهد که 10 درصد افراد تا 30 دقیقه هم تحمل می کنند و تنها پس از این مدت است که تصمیم می گیرند تلفن بزنند. در همین حال 80% از مردم بالای 50 سال می گویند هرگز سرقرار دیر نمی رسند. چون با تاخیر و حرکت مورچه وار اتوبوس ها و وسایل نقلیه عمومی آشنایند. 10 دقیقه و 17 ثانیه زمانی است که از نظر کارشناسان زمان استاندارد تاخیر اعلام شده است. در این مدت تنها در انگلستان 13 نوزاد به دنیا می آید ، 8 تصادف جاده ای رخ می دهد ، 3 هزار و 804 نفر با هواپیما به خارج سفر می کنند و 590 میلیون نامه الکترونیکی بین کاربران سراسر جهان ارسال می شود...!!!

خوب . حالا اميدوارم قدر زماني كه در اختيار داريد بيشتر بدونيد....

 

نویسنده ستاره در 11:11 قبل از ظهر | موضوع : همه چی از همه جا | + |