تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

عیدانه

سلام منم به نوبه خوددم عید باستانی را به همه ایرانی ها تبریک می گم و یه ارزو می کنم شما هم همراهی کنید و اون ارزو اینه که ایران از امسال بشه اون ایرانی که ما دوست داریم .... اخر سالی نمی خوام ناله کنم ولی قبول کنیم دیگه عید و شادی برای هیچ کس رنگ و بوی خاصی نداره ....همه ما از روی عادت این روزها که می شه میریم تو خیابونا ظاهرمونو جدید می کنیم ....خونه تکونی می کنیم ...کاش می شد قلب هامونو جلا بدیم ...سال خوبی داشته باشید....ایران یادتون نره..... این عید میراث نیاکان ماست ...

نویسنده مرتضی در 10:34 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
عاشق شدی بگو...

سلام .پیشاپیش سال نو رو به شما و خانواده محترمتون تبریک میگم با آرزوی بهترین ها برای شما..هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز!

در چند پست قبل  از سری مطالب عشق و عاشقی از 5 روش عاشق کردن نوشتم حالا خالی از لطف نیست از نشانه های عاشق شدن هم بگیم...! 

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.

 

نشانه 10

نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد                                

معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.

از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.

 

نشانه 9

نمي توانيد به او فكر نكنيد

فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد  كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد).

اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .

اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد.(

 

نشانه8

براي او اهميت قائليد  

اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد ......................


ادامه مطلب
نویسنده حسین در 1:2 قبل از ظهر | موضوع : عشق وعاشقی | + |
انسان درون من..

انسان بودن و انسان ماندن چه دشوار است، نمی دانم ! تو می دانی چه زجری می کشد آن که انسان است ؟

زندگی راز مبهمی است که گاهی فاش شدن بعضی از رمزهای نهفته اش باعث نابودی انسان هایی می شود که هیچ علاقه ای به شنیدن پیچیدگی های نهفته اش را نداشتندو در این میان تنها قربانیان این بی تفاوتی کودکانی می شوند که هنوز به کمال اراده و تصمیم گیری نرسیدند.کاش قدرت سلیم تصمیم گیری در ذهن کودکانی که تنها دغدغه افکارش داشتن بهترین ابزار سرگرمی و بازی است بیدار می شد.محکوم شده ایم به خاموشی و نگفتنی هایی که حرف دل آزاداندیشان است و بزرگ مردان و این یعنی آزادی بیان؟!؟! محکوم شده ایم به نانوشته هایی که اگر خطی از یک جمله اش نگاشته شود حق اثبات در هیچ دفتری را ندارد و این یعنی آزادی اندیشه؟!؟!در کجا باید فریاد بزنیم انسانیت را تا شنیده شود آوای کلاممان به گوش بشریت...؟؟سخنوری استادان فرهیخته ای که حق بیان کلامی از ناهمگونی انسانیت را برای دانش طلبان اش ندارد...معنای بودن را از زندگی دریغ کردیم و مثل ساعتی که هدفش فقط رسیدن به یک زمان معین است حرکت می کنیم .آنقدر در بودنی های مجازی غرق شده ایم که از واقعیت نهفته ای که تلخی اش ثمره زندگیمان را دست خوش کرده بی خبریم. حقیقت پدری که شانه خسته اش تحمل بارفقر را ندارد.حقیقت کودکی که روزهای آغازین تجربه زندگی پرهیجانش در مکانی که آینده اش در دستان کوچکش رقم می خورد خاطره خوداشتغالی است و شغل های کاذب و مجازی.حقیقت زن تنهایی که زندگانی اش را در حصار اتاقی برای فرار از چشمان حریص ناپاکان فنا کرده. باز بوی عید میاد و عیدی..و باز چشمانی که برق نگاهشان از پشت ویترین مغازه ها فراتر نمی رود و خاموشی دیده ی کودکی که نگاهش به دستان پر بار زنی است که جعبه های خرید عید را به سختی حمل می کند.صدای کودکان این روزها بی فروغ است و بی آوا... کجاست اون معجزه ای که شادی را به دل حاجی فیروزهای کوچکی مهمان کنه که آرزویشان فقط یک بار کودکانه بودن و کودکانه زیستن است.کجاست اون معجزه ای که احساس آرامش را مهمان قلب مادران تنهایی کند که دلخوش اند به مناجات و دعای شروع سال جدید.احساس انسانیت را گم کردم در پستوی زمان.نیست آرمان هایی که یک صدا فریاد می زدند نام کبیر الله را در اوج زمان.عدالت را در دستان کودکی شناختم که در اوج گرسنگی تکه نان کوچکش را با چهارپای خیابانی شراکت کرد.عدالت را در چشمان روشن دلی دیدم که دست پیرمردی را گرفت و عصای راهش شد.کجاست حس انسان بودن و انسان ماندن...کجاست حس اعتمادی که با ایمان راسخ بودنی هایمان را در دستان هم دیواری سقف زندگی مان می گذاشتیم.حرف دل زیاد است و قلم خسته.کاش هوایی بود برای زندگی کردن و زندگی کردن و نه تنها زنده ماندن و نفس کشیدن.. من کودکی بودم که ذهن خفته کودکی ام به رشد و بالندگی رسید و حال غنی است از اراده بودن در کنار هم نفسانی که محدوده تفکراتشان پیرامون آرزوهای بزرگی است که تنها ثمره اش سردی روابط عاطفی حاکم بر خانه دلشان است و دلخوشم به شب های غبار آلودی که تجسمی از شب های مه زده ی روزهای پاک بودن را برای کودکان این دوره تجسم می کند.و کودکان فردا شاید هیچوقت شاهد لاجورد بیکران آسمان رهایی نباشند.

نویسنده ستاره در 5:45 بعد از ظهر | موضوع : همه چی از همه جا | + |
زبان
 

گر آگاهی از دوره باستان

شوی خود بر این گفته همداستان

که پیوند هر کشور است از زبان

زبان بر تن ملک باشد چو جان

زبان است مایه برازندگی

برازندگی میوه زندگی

کرا شد زبان نیاکان ز دست

ز آزادگی دیده بایدش بست

زبان گر برون شد ز همخانگی

کشد کار خویشان به بیگانگی

زبان است پیوند هم کشوران

درود خدا بر زبان پروران

چو تازی زبان گرم بازار شد

زبان نیاکان ما خوار شد

بجنبید از هر طرف خامه ها

به تازی زبان کرده شد نامه ها

به فرهنگ و دستور تازی زبان

بسی تازی مرد شد تر زبان

یک از دیگری یاوری خواسته

به کین زبان نیا خواسته

همان صالح بد رگ بد سرشت

که دیوان به گفتار تازی نوشت

نه آتش به گلزار اندیشه زد

که بر ریشه کشوری تیشه زد

چو دانش نشان گشت تازی زبان

سوی نیستی شد به بازی زبان

تبه گشت بخت و سیه گشت هور

بلندی شد از نام ایران به دور

به یکباره از گردش ماه و شید

بریده شد از فره ایران امید

که از یاری اورمزد بزرگ

پدیدار شد رادمردی سترگ

سخن آفرینی که چرخ بلند

ندیده چنو در سخن ارجمند

به ما داد از آن نامه خسروی

روان با سخن گفتن پهلوی

بجنبید دلهای دل مردگان

بجوشید خونهای افسردگان

ز نو بی روانان روان یافتند

به تن خون و در سینه جان یافتند

بود روشن این گفت و نتوان نهفت

به ویژه که استاد فرزانه گفت

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

پژمان بختیاری

نویسنده آتوسا در 1:26 قبل از ظهر | موضوع : شعر وادبیات | + |
صدایت می کنم...

دستانم را رهسپار عرش کبریایی ات می نمایم از برای هستی ترین احساساتی که تو در عمق وجودم قرار دادی... صدایت می کنم تو را که در تمام هستی ام  از روح ربانیت در آن دمیدی...

و تو تنها دلیل بودنم !!! صدایت می کنم از اعماق قلبی ناپایدار ، در عمق نفسی ناموزون ، در اوج وجودی بی تاب و کاش صدایم را پاسخ گویی ...

صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... می خوانم به نامت و تو را ستایش می کنم . تو را می پرستم ... تو را عبادت می کنم ...

صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... شبانگاهان می خوانم به نام هستی آفرینش ... به نام تنها عدالت خواه دادگاه روزگار....

و كاش لحظه اي صدايم را پاسخ گويي ... يا رب!! من امروز با تپش هاي بودنم فرياد مي كنم تو را تا استجابت كني هر آن چه را كه در ضمير خيالم با تو نجوا مي كردم...

صداي فريادم را بشنو و مرا از غم تنهايي رهايي ده... بشنو فريادم را از براي گلريزان برگ هاي نيلوفري مرداب هاي حسرت... از براي خموشي ستاره هاي شب هاي غربت... از براي سكوت گنجشگكان تنها و بي مقصد ...

يا رب من صدايت مي كنم و فرياد مي زنم نام ربانيت را ... بشنو صداي نفس هاي خسته ي مرا و تاب وتوانم باش در تنهايي هاي بي هم نفسم.

آشناي ديار غربتم شو .وجود خسته ام تو را مي كاود و دستان سردم تو را مي ستايد.

صدای قلب خسته ام را بشنو و آرامش دیدگان مضطرب ام باش. در هر تپش بودنم فریاد می زنم نام تو را یا رب العالمین و منتظر گرفتن دستان سردم با نور هستی ات می مانم.

صدای نفس هایم را می شنوی که در هر فریاد نامت چگونه به شمارش افتاده اند ؟... صدای فریادم را می شنوی که چگونه از اعماق وجودی خسته سربه بیکرانه ی آبی آسمانت می گذراد؟

بشنو صدایم را و پاسخ نفس های لرزان گلوی بی تابم باش.صدای بغض آفرینش ات را بشنو و تو آن موج شکننده ی ترک های حباب دل تنگی هایش باش.

صدایت می کنم....گوش فرا ده و پاسخم ده..

نویسنده ستاره در 10:2 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |