کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
درست مثل همیشه .... همون لحظه که دخترک می خواست انار در دستش را بهم بده بلندترین موج خاطره اومد و اونو با سبدش برد ... و دوباره من دوان دوان به دنبال او..... و باز در آخر راه رسیدم به ..................... به چی !!! هیچوقت نفهمیدم که آخر راه به چی می رسم شاید اصلا به چیزی نمی رسم و هر چی هست فقط یک فضای نامحدود یا تصوری است خیالی که شاید خیلی ها اسم تفکارات را رویش گذاشته باشند، شاید هم ............« اندیشه »
و این میشه رویای هر شب و هر شب و هر شبم تا شاید یکبار ، یک شبی برسم به قعر اندیشه و غرق بشم در خطوط روشن یک فکر... مهم نیست که به چی فکر می کنی مهم اینه که توش غرق بشی و شب به امید دیدن رویای روشنی های فکرت سر بر بال فرشته ها بذاری.....
و جشن بگیری شبی را که تا سحر به دنبالش در خواب و خیال می گشتی و بعد از گذر از رویاهای شبانه سپیدار صبح و سلام خورشید تو را به وجد می آورد که آری ! زندگی همین رویاهای شبانگاهی است که گاهی آمیزه وجودت میشه....
دیگه برات فصل سکوت بی معنی میشه ... این بار اندشیدن برات معنی می گیره و در تاریکی های ذهنت می گردی به دنبال رویای فانوس ساحلی دریای دلت... و مستانه ترین فریاد ها را سر بر می آوری وقتی که در تاریکی شب رویاهات ، می یابی آن چه را که در روشنایی روز نیافتی و این بار وجودت را رها می کنی تا برسی به هر آن چه که می خواستی...
و شاید رسیدن به اوني که انتظارت را می کشد و نگاه منتظر و مشتاق تو برای دیدن درخشش ستاره های چشمانش و این بار سخت در آغوشش می کشی تا نفس هایت بازدم نفس هایش شود..... ولی باز می رسی به انتهای رویا ، انتهایی که در قعرش هیچ چیز دیده نمی شود جز یک تفکر ، یک اندیشه ....... و دوباره به امید رویای شبانگاهی دیگر زندگی ات را از سر می گیری....
باز هم رویا و رویا تا شاید این بار خودش را ببینی .... اما نه در عمق فکرت و اوج یک رویا.... و در این هنگام است که به حقیقت می پیوندد رویاهای هر شبانگاهت .....
در تکاپوی خیالی عمیق در ضمیر افعال گمگشته ام به دنبال جایی برای به بار نشاندن هجوم کلمات آشفته ذهنم می گشتم ...
صدای برخورد صاعقه های یک هجوم فرهنگی که از برای نیستی در ورای دنیای واقعی و اسارت در فضایی مجازی خودشان را فنا می کردند... و این است وضعیت اندیشه های فراوان مشتاقان علمی که جایی برای تخلیه احساسات و تفکرات چند ساله شان را نیافتند.. و باز صحبت از رفتن به یک مکان مقدس و فراگیری هر آن چه را که خواهان یادگیریشان هستی و به بار نشاندن تفکراتی که زمینه ای برای رشدشان نیافته بودی... مکان مقدسی که تنها اسمی ازش باقی مانده است و بس ... تنها جایی که تعداد مشتاق علمش بیشتر از تعداد نیمکت های چوبی خاک خرده ی خاموشش است... و هر سال نیز افزون تر می گردد و خاک های نیمکت ها نیز بیشتر... چه بسا نیز افرادی که خاموشی نیمکت ها را روشن می کنند بعد ها هیزمی برای روشن نگه داشتن تفکراتشان نیابند و خاکسترهای ذهنشان آشفتگی های تهاجم های افکار دیروزشان را به سردی می کشاند و دیگر هیچ ذهنی برای بیداری نسل فرداها متلاطم نخواهد شد... و این چنین می شود که سردی روابط امروز جایگزین حرارت عواطف خود باوری دیروز می شود...
و باز صحبت فرار مغزها که الان مبدل یافته به معادل مهاجرت نخبگان.... و یک تغییر معادل کوچک فرهنگی چه دردی دوا می کند؟؟؟


کوله پشتی