کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
صدای ضربان قلب ابلیس را که در پیکره ی وجودش ریشه دوانیده بود می شنید و با خشمی فراتر از براق های خشن آسمان به ندای قلبش پشت کرد و صدای نفس سرکش اش را با آهنگ کلامش همگون کرد.
دنیای سیاه مجازی اش را نثار نیلگون دنیای حقیقیت زیستنش کرد و هیزم های خشک احساسش را فنای آتش کینه اش می کرد.
چشمان خمارش با رنگ حیات جاری در رگ هایش درآمیخته شده بود و پرتوهای فرّار پیرامونش را نمی دید.
گاهی اندیشه ای سپید سیاهی گرفته بر روحش را نوازش می داد و باز به غفلت انسانیت فرو می رفت.افکارش همه یک جهت یافته بود و راهی به بیداری وجدان نهفته اش روا نمی داشت.
خنجر مرگ را در دستانش می چرخاند و به بزرگ دنیایش، بدون وجود انسان کنارش می اندیشید.برق برّان خنجر چشمان خورشید را به تاریکی فرا می خواند.
دمی بیش نمانده بود .تصور خشن دنیای اکنونش و خیال بزرگ دنیای فردایش.لرزش دستانش را حرارت نفس هایش لمس کرد و چشمانش را بروی اکنونش بست و تنها یک لحظه و بعد ....!!!!
و بعد ساخته شدن دنیای بزرگ فردایش با غضب ها ، خشم ها و کینه های سرکش سینه اش.


کوله پشتی