کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
و باز به نام الله.یگانه معبود هستی بخش.
انعکاس سکوت فریادها در فضایی مجازی. اعتراض به زندگی....
صدای آدمیانی که سکوت شان آسمان را گرفته و فریادشان بر پشت پنجره های بسته ی مجازی اسیر مانده.
صدایی به گوش نمی رسد.هرچه هست فقط انعکاسی از ناگفته هایی است که دمی جرئت دادن آوای درونش را به واژگانش ندارد.
پس فریادت را خاموش نگه دار تا شب های غیر حقیقی ات را به خاموشی نکشانی . انسانیت را گم کرده ایم مثل خودمان.مثل دیروزمان.مثل فردایمان
فریاد نکش بر صفحه های غیر بودنی که فقط اسمی از خودت را می توانی نظاره گر باشی .فریادت را بر واقعیت هایی رهایی بده که هستی ات را نفس ات را لمس کنند و با تو یکصدا شوند.
دستانت را بسپار به حقیقت رهایی. براق های خشم سینه ات را در نفسی جاری کن که هوایی برای فریاد داشته باشد. خشم نگاهت را بر صفحه هایی جاری کن که صفحه های فکرت را با غیرت اصالت خوانا باشند. قدم هایت را در راهی سایه گستر که نگاهی به دنبال رد خاک های به جا مانده از گام های استوارت در کنکاش باشد.
حق را عدالت را طرق بزرگمرد عالم را نه در پشت پنجره های بسته ی مجازی، در آسمان شفافی جاری ساز که پرنده هایش جرئت پریدن را از بال های خسته شان دریغ کرده اند.
حق آزادی را در واقعیت بودنت کاوش کن نه در اسارت مجازی بی حضورت.
صدای ضربان قلب ابلیس را که در پیکره ی وجودش ریشه دوانیده بود می شنید و با خشمی فراتر از براق های خشن آسمان به ندای قلبش پشت کرد و صدای نفس سرکش اش را با آهنگ کلامش همگون کرد.
دنیای سیاه مجازی اش را نثار نیلگون دنیای حقیقیت زیستنش کرد و هیزم های خشک احساسش را فنای آتش کینه اش می کرد.
چشمان خمارش با رنگ حیات جاری در رگ هایش درآمیخته شده بود و پرتوهای فرّار پیرامونش را نمی دید.
گاهی اندیشه ای سپید سیاهی گرفته بر روحش را نوازش می داد و باز به غفلت انسانیت فرو می رفت.افکارش همه یک جهت یافته بود و راهی به بیداری وجدان نهفته اش روا نمی داشت.
خنجر مرگ را در دستانش می چرخاند و به بزرگ دنیایش، بدون وجود انسان کنارش می اندیشید.برق برّان خنجر چشمان خورشید را به تاریکی فرا می خواند.
دمی بیش نمانده بود .تصور خشن دنیای اکنونش و خیال بزرگ دنیای فردایش.لرزش دستانش را حرارت نفس هایش لمس کرد و چشمانش را بروی اکنونش بست و تنها یک لحظه و بعد ....!!!!
و بعد ساخته شدن دنیای بزرگ فردایش با غضب ها ، خشم ها و کینه های سرکش سینه اش.
درست مثل همیشه .... همون لحظه که دخترک می خواست انار در دستش را بهم بده بلندترین موج خاطره اومد و اونو با سبدش برد ... و دوباره من دوان دوان به دنبال او..... و باز در آخر راه رسیدم به ..................... به چی !!! هیچوقت نفهمیدم که آخر راه به چی می رسم شاید اصلا به چیزی نمی رسم و هر چی هست فقط یک فضای نامحدود یا تصوری است خیالی که شاید خیلی ها اسم تفکارات را رویش گذاشته باشند، شاید هم ............« اندیشه »
و این میشه رویای هر شب و هر شب و هر شبم تا شاید یکبار ، یک شبی برسم به قعر اندیشه و غرق بشم در خطوط روشن یک فکر... مهم نیست که به چی فکر می کنی مهم اینه که توش غرق بشی و شب به امید دیدن رویای روشنی های فکرت سر بر بال فرشته ها بذاری.....
و جشن بگیری شبی را که تا سحر به دنبالش در خواب و خیال می گشتی و بعد از گذر از رویاهای شبانه سپیدار صبح و سلام خورشید تو را به وجد می آورد که آری ! زندگی همین رویاهای شبانگاهی است که گاهی آمیزه وجودت میشه....
دیگه برات فصل سکوت بی معنی میشه ... این بار اندشیدن برات معنی می گیره و در تاریکی های ذهنت می گردی به دنبال رویای فانوس ساحلی دریای دلت... و مستانه ترین فریاد ها را سر بر می آوری وقتی که در تاریکی شب رویاهات ، می یابی آن چه را که در روشنایی روز نیافتی و این بار وجودت را رها می کنی تا برسی به هر آن چه که می خواستی...
و شاید رسیدن به اوني که انتظارت را می کشد و نگاه منتظر و مشتاق تو برای دیدن درخشش ستاره های چشمانش و این بار سخت در آغوشش می کشی تا نفس هایت بازدم نفس هایش شود..... ولی باز می رسی به انتهای رویا ، انتهایی که در قعرش هیچ چیز دیده نمی شود جز یک تفکر ، یک اندیشه ....... و دوباره به امید رویای شبانگاهی دیگر زندگی ات را از سر می گیری....
باز هم رویا و رویا تا شاید این بار خودش را ببینی .... اما نه در عمق فکرت و اوج یک رویا.... و در این هنگام است که به حقیقت می پیوندد رویاهای هر شبانگاهت .....
در تکاپوی خیالی عمیق در ضمیر افعال گمگشته ام به دنبال جایی برای به بار نشاندن هجوم کلمات آشفته ذهنم می گشتم ...
صدای برخورد صاعقه های یک هجوم فرهنگی که از برای نیستی در ورای دنیای واقعی و اسارت در فضایی مجازی خودشان را فنا می کردند... و این است وضعیت اندیشه های فراوان مشتاقان علمی که جایی برای تخلیه احساسات و تفکرات چند ساله شان را نیافتند.. و باز صحبت از رفتن به یک مکان مقدس و فراگیری هر آن چه را که خواهان یادگیریشان هستی و به بار نشاندن تفکراتی که زمینه ای برای رشدشان نیافته بودی... مکان مقدسی که تنها اسمی ازش باقی مانده است و بس ... تنها جایی که تعداد مشتاق علمش بیشتر از تعداد نیمکت های چوبی خاک خرده ی خاموشش است... و هر سال نیز افزون تر می گردد و خاک های نیمکت ها نیز بیشتر... چه بسا نیز افرادی که خاموشی نیمکت ها را روشن می کنند بعد ها هیزمی برای روشن نگه داشتن تفکراتشان نیابند و خاکسترهای ذهنشان آشفتگی های تهاجم های افکار دیروزشان را به سردی می کشاند و دیگر هیچ ذهنی برای بیداری نسل فرداها متلاطم نخواهد شد... و این چنین می شود که سردی روابط امروز جایگزین حرارت عواطف خود باوری دیروز می شود...
و باز صحبت فرار مغزها که الان مبدل یافته به معادل مهاجرت نخبگان.... و یک تغییر معادل کوچک فرهنگی چه دردی دوا می کند؟؟؟
او را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور گویا دیده بودم من...
لالائی گرم خطوط پیکرش در نعره های دور دست و سرد مه گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست، در هذیان
شیرینش زدردی گنگ می زد گوئیا لبخند..
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم،
از اعماق نومیدی صدایش کردم:
(ای پیدای دور از چشم!
دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را
رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن!)....
ادامه مطلب
سلام دوستان.من هم به نوبه خودم شروع سال جدید را به شما عزیزان تبریک می گم.خوب اینم یه عیدی کوچولو برای همراهان کوله پشتی.... ناقابله.
برای فروردین : که به جهان بیاموزد عشق معصومیت است و از جهان بیاموزد که عشق اعتماد است.
برای اردیبهشت : که به جهان بیاموزد عشق صبر و تحمل است و از جهان بیاموزد که عشق بخشش و گذشت است.
برای خرداد : که به جهان بیاموزد عشق آگاهی است و از جهان بیاموزد که عشق احساس است.
برای تیر : که به جهان بیاموزد عشق فداکاری است و از جهان بیاموزد که عشق آزادی است.
برای مرداد : که به جهان بیاموزد عشق شور و نشاط است و از جهان بیاموزد که عشق فروتنی است.
برای شهریور : که به جهان بیاموزد عشق نیاز است و از جهان بیاموزد که عشق کمال است.
برای مهر : که به جهان بیاموزد عشق زیبائیست و از جهان بیاموزد که عشق کمال است.
برای آبان : که به جهان بیاموزد عشق هیجان است و از جهان بیاموزد که عشق تسلیم شدن است.
برای آذر : که به جهان بیاموزد عشق صمیمیت است و از جهان بیاموزد که عشق فداکاری است.
برای دی : که به جهان بیاموزد عشق عقلانی است و از جهان بیاموزد که عشق فداکاری است.
برای بهمن : که به جهان بیاموزد عشق اغماض است و از جهان بیاموزد که عشق یگانگی است.
برای اسفند : که به جهان بیاموزد عشق شجاعت است و از جهان بیاموزد که عشق مرادنگی است.
برام بنویس از جهان چی آموختی...
انسان بودن و انسان ماندن چه دشوار است، نمی دانم ! تو می دانی چه زجری می کشد آن که انسان است ؟
زندگی راز مبهمی است که گاهی فاش شدن بعضی از رمزهای نهفته اش باعث نابودی انسان هایی می شود که هیچ علاقه ای به شنیدن پیچیدگی های نهفته اش را نداشتندو در این میان تنها قربانیان این بی تفاوتی کودکانی می شوند که هنوز به کمال اراده و تصمیم گیری نرسیدند.کاش قدرت سلیم تصمیم گیری در ذهن کودکانی که تنها دغدغه افکارش داشتن بهترین ابزار سرگرمی و بازی است بیدار می شد.محکوم شده ایم به خاموشی و نگفتنی هایی که حرف دل آزاداندیشان است و بزرگ مردان و این یعنی آزادی بیان؟!؟! محکوم شده ایم به نانوشته هایی که اگر خطی از یک جمله اش نگاشته شود حق اثبات در هیچ دفتری را ندارد و این یعنی آزادی اندیشه؟!؟!در کجا باید فریاد بزنیم انسانیت را تا شنیده شود آوای کلاممان به گوش بشریت...؟؟سخنوری استادان فرهیخته ای که حق بیان کلامی از ناهمگونی انسانیت را برای دانش طلبان اش ندارد...معنای بودن را از زندگی دریغ کردیم و مثل ساعتی که هدفش فقط رسیدن به یک زمان معین است حرکت می کنیم .آنقدر در بودنی های مجازی غرق شده ایم که از واقعیت نهفته ای که تلخی اش ثمره زندگیمان را دست خوش کرده بی خبریم. حقیقت پدری که شانه خسته اش تحمل بارفقر را ندارد.حقیقت کودکی که روزهای آغازین تجربه زندگی پرهیجانش در مکانی که آینده اش در دستان کوچکش رقم می خورد خاطره خوداشتغالی است و شغل های کاذب و مجازی.حقیقت زن تنهایی که زندگانی اش را در حصار اتاقی برای فرار از چشمان حریص ناپاکان فنا کرده. باز بوی عید میاد و عیدی..و باز چشمانی که برق نگاهشان از پشت ویترین مغازه ها فراتر نمی رود و خاموشی دیده ی کودکی که نگاهش به دستان پر بار زنی است که جعبه های خرید عید را به سختی حمل می کند.صدای کودکان این روزها بی فروغ است و بی آوا... کجاست اون معجزه ای که شادی را به دل حاجی فیروزهای کوچکی مهمان کنه که آرزویشان فقط یک بار کودکانه بودن و کودکانه زیستن است.کجاست اون معجزه ای که احساس آرامش را مهمان قلب مادران تنهایی کند که دلخوش اند به مناجات و دعای شروع سال جدید.احساس انسانیت را گم کردم در پستوی زمان.نیست آرمان هایی که یک صدا فریاد می زدند نام کبیر الله را در اوج زمان.عدالت را در دستان کودکی شناختم که در اوج گرسنگی تکه نان کوچکش را با چهارپای خیابانی شراکت کرد.عدالت را در چشمان روشن دلی دیدم که دست پیرمردی را گرفت و عصای راهش شد.کجاست حس انسان بودن و انسان ماندن...کجاست حس اعتمادی که با ایمان راسخ بودنی هایمان را در دستان هم دیواری سقف زندگی مان می گذاشتیم.حرف دل زیاد است و قلم خسته.کاش هوایی بود برای زندگی کردن و زندگی کردن و نه تنها زنده ماندن و نفس کشیدن.. من کودکی بودم که ذهن خفته کودکی ام به رشد و بالندگی رسید و حال غنی است از اراده بودن در کنار هم نفسانی که محدوده تفکراتشان پیرامون آرزوهای بزرگی است که تنها ثمره اش سردی روابط عاطفی حاکم بر خانه دلشان است و دلخوشم به شب های غبار آلودی که تجسمی از شب های مه زده ی روزهای پاک بودن را برای کودکان این دوره تجسم می کند.و کودکان فردا شاید هیچوقت شاهد لاجورد بیکران آسمان رهایی نباشند.
دستانم را رهسپار عرش کبریایی ات می نمایم از برای هستی ترین احساساتی که تو در عمق وجودم قرار دادی... صدایت می کنم تو را که در تمام هستی ام از روح ربانیت در آن دمیدی...
و تو تنها دلیل بودنم !!! صدایت می کنم از اعماق قلبی ناپایدار ، در عمق نفسی ناموزون ، در اوج وجودی بی تاب و کاش صدایم را پاسخ گویی ...
صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... می خوانم به نامت و تو را ستایش می کنم . تو را می پرستم ... تو را عبادت می کنم ...
صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... شبانگاهان می خوانم به نام هستی آفرینش ... به نام تنها عدالت خواه دادگاه روزگار....
و كاش لحظه اي صدايم را پاسخ گويي ... يا رب!! من امروز با تپش هاي بودنم فرياد مي كنم تو را تا استجابت كني هر آن چه را كه در ضمير خيالم با تو نجوا مي كردم...
صداي فريادم را بشنو و مرا از غم تنهايي رهايي ده... بشنو فريادم را از براي گلريزان برگ هاي نيلوفري مرداب هاي حسرت... از براي خموشي ستاره هاي شب هاي غربت... از براي سكوت گنجشگكان تنها و بي مقصد ...
يا رب من صدايت مي كنم و فرياد مي زنم نام ربانيت را ... بشنو صداي نفس هاي خسته ي مرا و تاب وتوانم باش در تنهايي هاي بي هم نفسم.
آشناي ديار غربتم شو .وجود خسته ام تو را مي كاود و دستان سردم تو را مي ستايد.
صدای قلب خسته ام را بشنو و آرامش دیدگان مضطرب ام باش. در هر تپش بودنم فریاد می زنم نام تو را یا رب العالمین و منتظر گرفتن دستان سردم با نور هستی ات می مانم.
صدای نفس هایم را می شنوی که در هر فریاد نامت چگونه به شمارش افتاده اند ؟... صدای فریادم را می شنوی که چگونه از اعماق وجودی خسته سربه بیکرانه ی آبی آسمانت می گذراد؟
بشنو صدایم را و پاسخ نفس های لرزان گلوی بی تابم باش.صدای بغض آفرینش ات را بشنو و تو آن موج شکننده ی ترک های حباب دل تنگی هایش باش.
صدایت می کنم....گوش فرا ده و پاسخم ده..
چترم را باز مي كنم و در ميان كوچه هاي سرد قدم به بيراهه زندگي مي ذارم.. قدم های آرام و برف های خفته .
آرزوهایم را در آسمان ذهنم رها می کنم.
حریم مهتاب شعرهایم نهفته می ماند در پستوی ابرهای خیال و من ماندم و ستاره ای تنها در آرزوی رسیدن خورشید زندگی.
چشمان خيس آدم برفي تلاقي چشمان بي روح جسم سردم مي شه و لبهاي خاموشش صداي سكوت دلم.
آسمان قرمز و نويد باريدن سپيدار زمستان بر سر گنجشگكان بي پناه.
من و پياده رو و مردمان بي خيال... كيستم من؟؟
شايد رهگذري بي مقصد براي رسيدن به نهايت هستي يا حتي عابري تنها در ميان سردي هاي روزگار.
پايم مي لغزد و پهناي برف گستره ي وجودم را مي بلعد نيست دستي تا ياراي قدم هاي خسته ام شود. زمين هم چنان گهواره ي خستگي هايم مي ماند. تن سرد ديوارها عصاي خيزانم مي شود و هم قدم راه بي پايانم.
دستانم سخاوت هستی را لمس می کند و مرا در بیکرانه بودن یاری می رساند.
جاری می شوم در آستانه رسیدن به طلوع ماه تاب و غروب خورشید
و هم چنان مي رويم به جلو.. دست من و تن سرد ديوارها!!
باز كودك درونم بيدار شده و مداد رنگي اش را جستجو مي كند و من خاموش،خط خطي هاي دلم را مي گذارم براي رنگ هاي مداد كودك درونم.
من و ديوارها و كودكي خسته اندورن...
راه بي پايان ، ديوارها عريان .. تن من خسته و كودك درونم گريان.
هم چنان مي رويم آرام و تنها...
رسيدن به نيمه ي راه.. كودكم اندرون خوابش برد و من و ديوار ها همروييم به فرداها...
سلامي به گرمي دل هاي مهربان شما دوستان خوبم در سرماي دلنشين سفيدپوش زمستان.نمي دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده كه به موقع و سر وقتي كه قول داديد حاضر نشده باشيد ؟! البته اصولا آقايون كه به بدقولي معروف هستند و تا طرف مقابل بهشون تلفن نزنه تا از نگراني دربيان به روي مباركشون نميارن كه دير كردند.... اصلا معمولا شما تا چه اندازه صبور هستيد يا بهتره بگم تا چند دقيقه يا حتي چند ساعت منتظر شخصي مي شويد كه باهاش قرار گذاشتيد و احيانا شخص مورد نظر بدقولي كرده!؟ ...اما بريم سر اصل مطلب . يه تحقيق انگليسي هست در مورد زمان استاندار دير كردن . حالا تا چه حد راستي و درستي اين مقاله صحت داره نمي دونم ولي جالبه كه بدونيد حتي تو اين چند دقيقه و چند ثانيه ايي كه دير مي كنيد يا دوستانتان در قرار با شما دير حاضر مي شوند چه اتفاقاتي كه توي دنيا نمي افته!!!
محققان انگلیسی سرانجام پس از سال ها تحقیق اعلام کردند که زمان نسبی تاخیر برای هرکسی 10 دقیقه و 17 ثانیه است یعنی در این زمان واقعا شخصی که در انتظار کسی است احساس می کند که فرد مورد نظر دیر کرده است. یا فردی که قرار است به قراری برسد تصمیم می گیرد تلفن بزند و تاخیر خود را اعلام کند و آن را توجیه کند. تحقیق ها نشان می دهد که بیشتر آدم ها در این فاصله به این نتیجه می رسند .اما همه آن ها همان موقع اقدام به تلفن زدن نمی کنند. آمارها نشان می دهد که 10 درصد افراد تا 30 دقیقه هم تحمل می کنند و تنها پس از این مدت است که تصمیم می گیرند تلفن بزنند. در همین حال 80% از مردم بالای 50 سال می گویند هرگز سرقرار دیر نمی رسند. چون با تاخیر و حرکت مورچه وار اتوبوس ها و وسایل نقلیه عمومی آشنایند. 10 دقیقه و 17 ثانیه زمانی است که از نظر کارشناسان زمان استاندارد تاخیر اعلام شده است. در این مدت تنها در انگلستان 13 نوزاد به دنیا می آید ، 8 تصادف جاده ای رخ می دهد ، 3 هزار و 804 نفر با هواپیما به خارج سفر می کنند و 590 میلیون نامه الکترونیکی بین کاربران سراسر جهان ارسال می شود...!!!
خوب . حالا اميدوارم قدر زماني كه در اختيار داريد بيشتر بدونيد....
يه سلام عاشورايي به همه دوستان اهل دل كوله پشتي. اين روزها همه جا صحبت از حماسه عاشورا و برپايي مراسم عزاداري عاشقان حسين هست. اين روزها صداي طبل و سنچ همه ي كوچه ها را پر كرده ..باز همه جا صحبت از نامي است كه از هر كلمه اش بوي خون و عشق به مشام مي رسد.. باز هم بوي مقدس اسپندهايي كه پسركان كوچك و آرزومند براي دسته هاي بزرگ عزادار دود مي كنند. و باز مردان حاجت طلبي كه به عشق سرورشان علم هاي بزرگي را كه يادآور بزرگي روزهاي خون و شمشير بوده را بر پشت خود گرفته و همراه ديگر مشتاقان سالار شهيدان به عزاداري مي پردازند.دوباره برپايي سيني هاي شربت و شير به ياد تشنه لبان ظهر عاشورا. و باز كودكان سقّا پوشي كه نموداري از مظلوميت و معصوميت كودكان شهيدپرور تشنه لب را تجسم مي كنند. و باز رسم هاي ديرينه اي كه از غم اين درد بزرگ به جاي مي آوريم. زنان سياه پوشي كه سر و صورت خود را به گِل آغشته مي كنند و با پاهاي برهنه به دنبال عاشقان آن حضرت به عزاداري برمي خيزند .تپيدن دل پيرمردان مشتاقي كه در ازاي اين همه عشق به مولايشان فقط آرزومند يك دعاي خير براي ميوه هاي باغ زندگي شان هستند.
.مردان عاشقي كه با قمه هاي سرد ضربه هاي عشق برسرشان مي زنند و هستي شان را فدايي بودن هايي مي كنند كه ديروز براي باورهاي درونشان از هر آنچه كه با عشق بدست آورده بودند گذشتند و به اميد وصال حق قدم در دشت خون گذاشتند.
و باز برپايي سقّا خانه هايي كه براي مظلومان ظهر عاشورا به ماتم و گريه برمي خيزند و دست به دامن مظلوميت بانوي شهيد دشت خون و شمشير مي شوند.برپايي دسته هايي معروف به چهل منبر كه به تقدس بزرگي آزاده مرد اسلام چهل شمع روشن را به چهل خانه حاجت مند مي برند و التماس دعا مي گيرند.
و باز نمودار شدن مظلوميت و مهرباني هميشه همراه مولايمان در چهره ي عزاداران حق طلب آن سيّد و ياران بزرگش.
از همه شما دوستان خوب التماس دعا دارم و با اين اميد كه تمامي روزهاي ما عاشورايي باقي بماند از شما عزادارن امام حق مي خواهم كوله پشتي را از دعاي خير خودتان بي نصيب نسازيد.
به اميد نابودي يزيديان اين عصر ،روزهايتان عاشورايي و دل هايتان حسيني.يا حق!!
و باز زمستان فصل سرد و غم ....
خواجه ي عاشق را صدا مي زنم ... حرف هايش را حرف هاي بودنم مي كنم ... واژگانش را روي لب هايم جاري مي كنم و مي خوانم ؛
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دمید وظيفه گر برسد مصرفش گلست و نبيد
چشمانم بسته مي ماند و گرمي قطرات هميشه همراهم را به شكرانه ي بهترين هاي بودنم نثار شمع هاي هميشه همراه دلم مي كنم ...
و باز دست هاي مهربان زني كه هميشه همراه تنهايي ها و دلسپردگي هام بوده ... وجودي سراسر از عشق و چشماني زلال تر از برف هاي سپيد فصل زاده شدنم... گرمي وجودش را لمس مي كنم و آرامش آغوشش را در انتهاي دل دادن هايم نگاه مي دارم...
برف روب قصه ها امشب قصه ي مرا از ياد برده و مرا در تنهايي هاي يه احساس سرد تنها گذاشته ... آدم برفي قصه ي من كنار درخت خاموش خودش را به درياي يخ زده ي وجوديتش رها مي كند و من با دستاني سرد دانه هاي ريز برف هاي دلم را رهسپار فرداي نبودنم مي كنم... و باز هم روياي رسيدن به درياي معرفت ... رسيدن به موج هاي عاشقي كه هر گذر از ساحل دلش را بوسه باران مي كند و به ستايش قدم هاي گذران از ساحل دلش برمي خيزد...
و من مي نويسم غصه ي بهاران دورم را روي گلبرگ هاي هميشه خفته ي نيلوفران... و باز مرداب در حسرت بدست آوردن معشوقه ي هميشه خفته اش به انتظار بهاري ديگر مي نشيند...
اولين قدم بودنم در فصل سرد دنياي بي وفايي... اولين نگاه خسته ام در سپيدار هجدهمين روز فصل سكوت و غم...
امروز روز بودنم بود بعد از همه ي نبودن هايي كه نه ماه انتظار را به ديدگان زن هميشه بيدار در كنار بستر خفتگي هام و مرد هميشه خسته براي ديدار دومين شكوفه ي بهار زندگي اش رهنمود كرد....
و باز من و ستاره ها و ماه شب هاي هميشه برفي وجودم...
امروز روز زاده شدنم بود .. روز تولدم!!!
آخرين برگ ريزان درخت هاي خزان عشق را با قدم هايم لمس مي كنم ... شب ها هر لحظه مه زده تر مي شه و من ماهم را در پشت حريم آسمان غمگين تر از ديروز مي بينم...
باران هر لحظه بر شانه هاي خسته ام ضربه اي مي زند و من صداي نفس هاي برگ هاي مرده ي زير قدم هايم را مي شنوم... و باز مثل هر شب پسرك با جعبه ي فالش به سراغم آمد و من از كنارش مي گذرم و به انتظار فال نامه ي حاكم هستي بخش زندگي ام به آسمان بي ستاره ي شبم چشم مي دوزم...
قدم هاي تند و پرشتاب رهگذران براي رهايي از بارش دل تنگي هاي آسمان و من در آرزوي ابديت شدن قطرات هميشه همراه روزهايم....
خستگي هاي يك روز ديگر از بودن و نفس كشيدن در زميني كه تا زنده شدن اش روزگاري غريب به جاي مونده ... شانه هاي خسته ام طاقت حمل كيف كوچك هميشه همراهم را ندارد و يا شايد همراهي ِ كوله پشتي سنگين دل تنگي هايم...
چراغ هاي روشن كوچه ها و برگ هاي مرطوب طلائي بي نفس... آسمان تاريكِ روشن و شب سوزناك بي سلام...
كوچه هاي منتظر عبور و قدم هاي خسته و آرام...
و من و پرواز به روياي قدم زدن در كنار محبوب هميشه همراه زندگي ام....
دست هاي خيسم را به آسمان بلند مي كنم تا قطرات پاياني باران خزان را براي بهار عمرم به ارمغان ببرم و غنچه هاي منتظر را زندگاني بخشم...
امشب آخرين شب غمگين خزان خفته است و اولين سپيدار زمستان سرد و خاموش.. و باز.مرواريد هاي سفيدش را روي درختان خشك و برهنه جاري مي سازد و مژده رسيدنش را در خلوت كوچه ها فرياد مي كند..
لحظه ي درخشيدن عروس فصل هاست و وداع عاشقانه هاي روزگار طبيعت!!!
می نویسم از آب
تو میشی زلالش و من آن ماهی تشنه در ضمیر تو ... هستی ام هستی تو .... زندگانی ام از تو
می نویسم از خاک
و تو آن شن های روان در کویر و صحرا و من آن ریشه ی خشک بی جان .... نفس ام هوای تو .... همه غرقم در وجود تو ... زندگانی ام از تو
می نویسم آتش
و تو آن شعله ی رقصان که می چرخه رها ، و من آن هیزم سوخته در حسرت گرمای تو .... سوختنم برای تو .... زندگانی ام از تو
می نویسم جنگل
و تو آن وسعت سبزی درختاش و من آن شاخه ی تنها که غرقم در دل تو ....
ادامه مطلب
ديدگانش را به قعر زمين دوخته بود و سنگريزه هاي آشناي هميشگي اش را شمردن مي كرد...چه غريب بود ستاره هاي منتظر شب هاي بي خوابي با چشمان خيس آسماني اش....آبي دلش را با قلم اندوه با رنگريزه هاي نيلوفرهاي خسته ي مرداب حسرت آميخته بود و آواي سرد قوك هاي تنهايي را در ميان انبوه خاطرات خاموشش ارزاني بودني هاي هويتش مي نمود...
سقف بي روزن آرمان هايش را سرپناه خستگي هاي غروب هاي بي سپيدارش مي كرد و در تنهايي حريم دلش به آينه هاي تاريك حقيقت ديروزش انديشيدن مي كرد...
و باز دلواپسي نبودن هاي يك هستي در فردا و فرداهاي بودنش...
ادامه مطلب
خسته ام...
خسته از رفتن و خسته تر از ماندن و در كاوش عبوري براي رهايي از تمامي بودني هايي كه انس گرفته با تارو پود وجودي خاكسپار...
نگاهم فروغ چشماني منتظر از براي رسيدنم را نمي يابدو باز وجودي تنهاتر از سايه هاي گمشده ي سياهي هاي شب را به آغوش باد رهسپار مي كنم...
خاطراتم را در ميان طوفان هاي گذران رها كرده ام... و باز اين آواي هميشگي همراه خاطراتم ، تنهايي ام را فرياد مي كند در ميان انبوه سايه هاي گمشده ي ابرهاي مه زده ي درياي حسرت...
قدم هايم را مي گذارم در راهي كه بازگشتش غم است و رفتنش تنهايي...دليل بودنم را در ميان اشك هاي شور آسمان رها مي كنم و وجودم را مي سپارم به شب هاي بي ستاره ي فرداي تاريكم.
نگاهت را براي آينه ها مي گذارم تا عرياني احساسي سرشار از هستي را هر آن در سياهي چشمانم نظاره گر شوم و باز خودم را غرق در رويايي بي سرانجام مي نمايم...
روياي نگاهي آتشين بر پيكره ي سرد وجوديتم...
خطوط گذرانم را به يادگار مي گذرم بروي تك درخت پير ديروزمان و به ياد شب هاي مهتابي بودن مان خطي سفيد بر تنه ي خشكش حك مي كنم...
امروز را عبور مي كنم از ميان خفته ترين آرزوهايي كه ديروز با رگ هاي بودن مان نگاشته بوديم بر دفتر خاطرات زمانه ...وفردايم را تنها مي گذرانم با روياي بودن مان در اوج باورهاي تلخي كه هيچ گاه حقيقت وجودي اش را لمس نكردم...
به انتظار رسيدن سپيده هاي روشن حقيقت بودن و ماندن...
غرور عجیبی داشت ، چشم هایش خیلی ضعیف شده بود..ولی بازهم از گذاشتن عینک خودداری می کرد. عاقبت به علت ضعف شدید بینایی جدول کنارخیابان را ندید و نقش برزمین شد...
پایش از چندجا شکست..
دکتر بعد از جراحی تاکید کرد که تا مدت ها بدون عصا راه نرود..الان ماه هاست که خانه نشین شده است. غرورش اجازه نمی دهد با عصا راه برود...
و چه حزین در میان کوچه گردهای خاطرات خودم را اسیر بودنی های بی هویت می کردم ... و کاش نشانه ای از صدای روح افزای هستی را در اعماق وجودم حس می کردم ...
فریادی بی صدا.... خاموشی و سکوت و سکوت و سکوت...
و شاید سایه ای سنگین بر سقف بی روزن آرمان هایم جامه گسترانده و مرا در وادی قفسی تنگ اسیر حکومت بی رحمانه ی خاموشی اش گردانیده ...
فراموشی هایی که حکم قاضی بی رحم یک صدای خاموش است و من تنها در این وادی تنگ خاموشی، روزهایم را تاریک تر از ظلمت شب هایم به پایان می رسانم.
همدم تنهای هایم سایه ساری است از فریادی بی صدا....
سایه سار سکوت...
و من غرق در واژگان خاموش آواهای ناپایدار بودنم به دنبال هنگامه ای از برای بودن در جاوادنه ی حس زیبای لمس سپیدار صبحدم های بی فروغم می گردم ....
و در انتهای کاوشی بی سرانجام سایه هایش را باری دیگر بر سرم افکنده می نماید ...
آوای بودنم را در غربت خاموش زمانه گم کرده ام ... فریادهای روزگار را می شنوم و من خاموش تر از قطرات سوخته ی شمع های بی فروغ تسلیم خشم های زمانه شده ام ...
چه غریب اند زمزمه های هستی بخش با دل تنگی های انس گرفته ی وجودیت ام....امروز همدم تنهایی هایم تنها صدایی است بی آوا... صدای تلخ سکوت.
نیمکت های تنهای پارک انتظار صدای پای یک عبور را می کشند تا لحظه ای بایستد، از گذر صرف نظر کند و خستگی هاشو با نیمکت تقسیم کند . عبوری که هر روز درست سر ساعت دلواپسی خودش را به نیمکت می رسونه درست مثل دیروز و دیروزترها تا خاطره ای را به پایان ببرد خاطره ای که الان ازش فقط سایۀ یه کلاه یه ساعت و یه عصا مونده ... عبوری که همیشه منتظره تا شاید کلاغ های مرده خبری از دوست برایش بیارند و بتونه یکبار دیگر برگ های زرد پاییز را ستایش کنه که نفسشون را به قدم های یارش دادند . شب های خیس ساحل را سپاس گوید که ترنم چشمان خمارش را به گیسوان یار رها کردند. و به سجده ملکوت برخیزد که اشک های یار را بر روی شقایق های تشنه رهسپار کرده ...
و باز زمانی بی آغاز برای دردهای مشترک مردتنهای شب و خلوت خاموشی پارک....
آرزوهای خفته یه نفس بی هویت که ازش فقط یه بخار سردِ به جا مونده به روی شیشه های مات دلتنگی باقیست. نفسی که تا گذری دیگر فقط یک بازدم ازش باقی می مونه.
حال تنها همدمش سمفونی یک پارچه قوک هایی است که فریاد می کنند آوای حسرت را از مرداب های بی وفایی .
چشمان پیرمرد دیگه سایه افتاده به زیر نیمکت را نمی بینه ، گوش هایش دیگه صدای سکوت درخت ها را نمی شنود مشامش نسیم دل نواز عطر اقاقیها را حس نمی کنه و باز شبگرد خاطرات فراموشی در ظلمت پیدا نمی کنه راهش را چون ماهش درون حباب دلتنگی زندانی شده ...
مرد تنهای شب آرام نگاهش را به افق تاریک رو به روش می اندازه و همراه با تاریکی شب می شود...
بوی پاییز را حس می کنم
امروز پاییز از هر لحظه بیشتر به من نزدیک است
لمس می کنم حس تلخ له شدن برگ های زرد غروبش را... صدای شکستن شاخه های خشک درختان را حس می کنم ...
درختانی که تا چندی دیگر از آن ها فقط یک تنه می ماند و بس
و باز باید منتظر به بار نشستن شکوفه هایشان باشند تا بهاری دیگر...
تا بهاری دیگر... و بهار من دیگر فرا نخواهد رسید و من اسیر غم های پاییز می مانم ... غم هایی که با وجودی خاکسپار انس گرفته اند و من خاضعانه ستایش می کنم غم های دل انگیز همیشگی اش را...
ریشه های این فصل را در اعماق وجودم لمس می کنم ... فصل زیبای عشق های بی غروب ... فصل زیبای قصه های تنهایی
و من تقدیس می کنم این فصل زیبای عشق را
فصل انتظار و حسرت...
ادامه مطلب
سلام به دوستان خوبم... چند تا جمله از چند شخصیت مهم براتون نوشتم ... امیدوارم از جمله ها استفاده ببرید.
انسان زاییده شرایط نیست، بلکه خالق آن است. ( دیل کارنگی )
هر چه هستم نتیجه اش اندیشه ام است. ( بودا )
زندگی کوشش است آن لحظه که دست از کوشش برداشتیم مرگ آغاز می شود. ( محمد حجازی )
تجربه بهترین معلم زندگی است فقط حق التدریس گرانی دارد . ( کارلایل )
خوش باش که زنده ای، چون فرصت داری که عشق بورزی کار کنی ، بازی کنی ، و ستاره ها را از این پایین ببینی. (هنری سن دایت )
آدم بی مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است . (پاسکال )
از پنهان ساختن احساسات خود بپرهیزید . روح و روان شما هنگامی شاد خواهد بود که به بیان عواطف خود بپردازید. ( سیندی هینس )
افتخار نه به ثروت است و نه به زیبایی بلکه به عقل و فضل است. ( موریس ترلینگ )
هر چه افسوس است برای گذشته، هر چه تلاش است برای حال و هر چه امید است برای آینده ! ( آگوست رودن)
نقطه اتصال دو زمان گذشته و آینده حال است قدر آن را بدانید! ( آلبرت انیشتین )
بدبختی این نیست که انسان کور باشه بلکه این است که نتواند کوری را تحمل کند. (جان میلتون )
زیبایی دامی است که طبیعت زیر پای عقل گسترده است. ( لردی )
دیوانه کسی است که همیشه از یک مسیر برود. ( ادیسون )
هیچ کس به آن اندازه که احساس می کند خوشبخت یا بدبخت نیست.
( لاروشفوکو )
هر اندیشه شایسته ای ، به چهره انسان زیبایی می بخشد. ( جان راسکین )
علت بدبختی ما اوقاتی است که صرف تفکر درباره خوشبختی می کنیم.( برناردشاو )
کسانی که با افکار خوب و عالی دمسازند هرگز تنها و بی مونس نیستند. ( فلیپ سیدنی )
و در هنگامی که زیباترین آوای هستی به گوشت می رسه دستانت را به سوی ابدیت بالا می بری و رها می کنی وجودت را از هر چه غیر اوست و پیوند می دهی نگاهت را به تابناک ترین حقیقت عالم ، در آن لحظه است که برایت بی معنا می شوند هر آن چه را که غیر او می خواهی و ملتمسانه چشم می اندازی به دور انداز یک تصویر خیالی از برای دیدن آن چه که دیدگانت توان انعکاس حتی تجسمی از آن را برایت میسر نمی سازند..... و باز مثل دعاهای هر شبانگاهت ستاره های چشمانت را ارزانی تک ماه آسمانت می داری و باز ابرهای دلت به ظلمت می کشن درخشش ستارگانت را و خاموش می شود یک وجود خاکسپار!!! شاید که هنوز زمان طلوع آفتاب صبحگاهت فرا نرسیده و باز شبی دیگر و ستایشی دیگر برای بخشوده شدن آزرده دل خسته شب ها. این بار آن قدر دستانت را بالا می بری تا برسی به مرز عبور از جنگل های تاریک شاه پریان خفته و خواهی چید دسته ای از شقایق های وحشی را برای دیدار با نهایت هستیت... و می خوانی از برایش نغمه ستایش و اعتراف می کنی هستی گر هست یا نیست همه از اوست و هیچ چیز جز او نیست...
نگاه کن ! نگاه کن به بال های کبوترانی که به امید فردا گشوده می شوند...
تو هم پرواز کن تا افق تا فردا ها .... تا نهایت هستی
آن چه را که در میان شب های غریب کاوش می کنی در سرزمین های دور... در روشنی ها خواهی یافت
این افسانه نیست .... این خود حقیقت است .... تا بی نهایت زندگی کن و بیاموز که رهایی بی نیازی از بودن است ...
خودت را بی نیاز کن از بودن از خواستن از ماندن .... چشمان آسمان انتظار تو را می کشند و هر لحظه بیشتر از زمان پیشین وجودت را می خوانند.
شب ها را می شمارم تا برسم به آخرین شب دل تنگی هامون و در اوج نگاهی منتظر دیدگانم را به ستاره های آسمان چشمانت می سپارم..... و باز هم در عمق باوری غریب ، خطوطی از موج های سهمگین بر دلم نقش می بندند و باز انتظار و انتظار برای آرام شدن آشفتگی همیشگی این دریای نا آرام....
سکوت صدایم را رها می کنم در زمزمه های آخرین آوای شبانگاهیمان .... نغمه های سردی که حتی از آتش نهفته شقایق های سوخته دل ، خاکستری خاموش برجای گزارده .....
باری دیگر اشک های آسمان به یاری ام آمده اند برای بدرقه جاده های گذشتنت به فرداها..... شاید باور کرده بودم حقیقتی را که دیگر کسی باورش نداشت...
و باز زنده شدن خاطرات خفته ایی که زیباترین لحظات گذشته مان را سرشته بود..... باز سرنوشت برایم قصه ی خسته دلان را بروی برگ های دفتر روزگارش به قلم آورد ...
امشب آخرین شب مان هست آخرین شب دلتنگی هامون .... دیگه در آسمون چشمانت پرنده های رهایی ام را پر نمی دهم و تا ابد اسیر قفس تنهایی هام می شن.... و باز لحظه خاموش شدن چراغ آرزوهای ما که هر لحظه ترکِ قطعه تو از من بیشتر می شود...
چه دوری ؛ وقتی کنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فکر می کنم.
چه نزدیکی ؛ وقتی فرسنگ ها از تو فاصله گرفته ام و در میدانچه قدیمی با میوه های کال حرف می زنم.
اتاقم پر از باران می شود، وقتی رویاهایم را فراموش می کنی و چشمهایم را پشت آفتاب جا می گذاری.
دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی بذرهای شعله می پاشی.
ترانه های جبرئیل را بشنو و از تپه های غرور پایین بیا . اگر ستاره ها از راه برسند، ماه به تو نگاه نخواهد کرد، حرف هایم را باور کن ؛ یاسمن ها درخشنده تر از پیش در حاشیه باغچه نشسته اند و به آواز ماهی های حوض گوش می دهند.
دانه های برف کی جامه هایمان را سپید خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را از بام قلبمان پاک کند. رگهای من شبیه زمستان شده اند....
پلک های مرطوب مرا باور کن! این باران نیست که می بارد، صدای خسته من است که از چشم هایم بیرون می ریزد. بیا از دالان های تاریک بیهودگی عبور کنیم و به چمن زاران روشن برسیم . گذشته های خاموش را دور بریز و خانه را پر از بوی زنبق کن ، بیا قلب هایمان را در اقیانوس بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک را فراموش نکنیم. اگر سلامم را پاسخ بگویی از آواز قناری ها برایت انگشتر و گردنبندی می سازم....
( متن از دامادمون که مثل برادر برام عزیز هستند )
سلام... سلامی به سادگی گل نرگس ، به طراوات گل محمدی ، به دل انگیزی گل داوودی ، به ژرفای گل اقاقیا و به پاکی یه احساس قشنگ با گل زنبق.... قسمت دوم گل ها و مناسبات خاص را برایتان پست کردم... منتظر بقیه اش هم باشید...
گل نرگس : شاید محبوب ترین و ساده ترین گل را بتوان نرگس دانست این گل نمادی از پاکی و انسانیت است برای این گل داستان های بسیار زیادی گفته اند. اما درست ترین آن ها این است که آن را برای خود نگه داریم و همراه با شمیم فرحبخش آن ، شکوفه های پاکدامنی و انسانیت را در قلب خود شکوفا کنیم .
گل محمدی : این گل بسیار خوشبو از سالیان دور، دشت ها و مرغزاران را به عطر خود معطوف کرده است و در همه جا به عنوان نمادی از صداقت و لطافت شناخته شده است. گل محمدی متعلق به آن گروه از افراد است که دوست دارند بروی هدیه ای که به دوستان خود می دهند شاخه ای از آن را به عنوان نشانه یکرنگی و صداقت خود نصب کنند.
گل داوودی : شاید بتوان به گل داوودی لقب موزیسین گل ها را داد. این گل که به رنگ های چند در گلستان ها دیده می شود بیانگر علاقه به موزیک و ساز و آواز است. مراقب باشید تا اگر دوستی دارید که در زمینه موسیقی فعالیت می کند و شما پس از آنکه او یک قطعه ی زیبای کلاسیک را برایتان با ساز خود اجرا کرد حتما گل داوودی سفید رنگ به او هدیه کنید تا متوجه شود که چقدر از اجرای این قطعه توسط او خوشحال شده اید.
گل اقاقیا : شاخه های اقاقیا را اگر به دقت نگریسته باشید خواهید دانست که رمزی فلسفی در آن ها نهفته است. اقاقیا گل مورد علاقه کسانی است که با کتاب های سنگین فلسفی عجین هستند و دوست دارند تا زندگی را از دریچه تحلیل و بررسی مورد توجه قرار دهند و به هنگام صرف قهوه در روی میزکار خود چند شاخه گل اقاقیا داشته باشند.


کوله پشتی