کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
کلاس درس:
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده ..........
ادامه مطلب
غرور عجیبی داشت ، چشم هایش خیلی ضعیف شده بود..ولی بازهم از گذاشتن عینک خودداری می کرد. عاقبت به علت ضعف شدید بینایی جدول کنارخیابان را ندید و نقش برزمین شد...
پایش از چندجا شکست..
دکتر بعد از جراحی تاکید کرد که تا مدت ها بدون عصا راه نرود..الان ماه هاست که خانه نشین شده است. غرورش اجازه نمی دهد با عصا راه برود...
سلا م خوب هستين؟ نظرتون در مورد قالب جديد چيه ؟خوب قالب يه تغيير بود حالا يه موضوع جديد به وبلاگ اضافه ميکنم با عنوان داستان هاي کوتاه ..که اکثر داستان هايي رو که در اين بخش نقل ميکنم از پائلو کويلو نويسنده بريزلي که بهش علاقه دارم هست ..اين داستان ها بيشتر جنبه تعليمي و آموزشي دارن اما براي من که جالبن اميدوارم براي شما هم همينطور باشه....راستي داشت يادم ميرفت ديشب هم يک نويسنده ماهر و زبردست به جمع ما پيوستن اين شما و اين آتوسا خانم...... من ورودشون رو تبريک ميگم اميدوارم که همکاراي خوبي براي هم باشيم همگي منتظر اولين مطلبشون هستيم...... خوب ميريم سر داستان امروز.
پدر در حال مطالعه روزنامه بود اما پسر کوچکش دست از مزاحمت و شيطاني بر نميداشت پدر خسته از اين ماجرا يک ورق کاغذ را جدا کره..که نقشه دنيا بر روي آن ديده مي شد آن را به چند قسمت پاره کرد و تحويل پسر داد....
_حالا کاري براي انجام دادن داري من به تو يک نقشه دنيا را تحويل داده و ميخواهم تو آن را دقيقا همان طوري که بود به هم بچسباني..
پدر سپس مجددا مشغول مطالعه روزنامه شد و ميدانست که اين کار حداقل پسر بچه را براي بقيه ساعات روز سرگرم نگه خواهد داشت..اما پانزده دقيقه بعد پسرک با نقشه برگشت.
پدر حيرت زده پرسيد:
آيا مادرت به تو جغرافيا ياد داده است؟
کودک پاسخ داد:
نه پدر من چيزي از آن نميدانم ام اتفاقي که افتاد اين بود که آن روي ديگر ورقه اي که به من دادي عکس شخصي چاپ شده بود و من موفق شدم که با بازسازي انسان دنيا را هم مجددا بسازم!!
Yahoo id: hossein_fa2004


کوله پشتی