کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
او را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور گویا دیده بودم من...
لالائی گرم خطوط پیکرش در نعره های دور دست و سرد مه گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست، در هذیان
شیرینش زدردی گنگ می زد گوئیا لبخند..
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم،
از اعماق نومیدی صدایش کردم:
(ای پیدای دور از چشم!
دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را
رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن!)....
ادامه مطلب
گر آگاهی از دوره باستان
شوی خود بر این گفته همداستان
که پیوند هر کشور است از زبان
زبان بر تن ملک باشد چو جان
زبان است مایه برازندگی
برازندگی میوه زندگی
کرا شد زبان نیاکان ز دست
ز آزادگی دیده بایدش بست
زبان گر برون شد ز همخانگی
کشد کار خویشان به بیگانگی
زبان است پیوند هم کشوران
درود خدا بر زبان پروران
چو تازی زبان گرم بازار شد
زبان نیاکان ما خوار شد
بجنبید از هر طرف خامه ها
به تازی زبان کرده شد نامه ها
به فرهنگ و دستور تازی زبان
بسی تازی مرد شد تر زبان
یک از دیگری یاوری خواسته
به کین زبان نیا خواسته
همان صالح بد رگ بد سرشت
که دیوان به گفتار تازی نوشت
نه آتش به گلزار اندیشه زد
که بر ریشه کشوری تیشه زد
چو دانش نشان گشت تازی زبان
سوی نیستی شد به بازی زبان
تبه گشت بخت و سیه گشت هور
بلندی شد از نام ایران به دور
به یکباره از گردش ماه و شید
بریده شد از فره ایران امید
که از یاری اورمزد بزرگ
پدیدار شد رادمردی سترگ
سخن آفرینی که چرخ بلند
ندیده چنو در سخن ارجمند
به ما داد از آن نامه خسروی
روان با سخن گفتن پهلوی
بجنبید دلهای دل مردگان
بجوشید خونهای افسردگان
ز نو بی روانان روان یافتند
به تن خون و در سینه جان یافتند
بود روشن این گفت و نتوان نهفت
به ویژه که استاد فرزانه گفت
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پژمان بختیاری
می نویسم از آب
تو میشی زلالش و من آن ماهی تشنه در ضمیر تو ... هستی ام هستی تو .... زندگانی ام از تو
می نویسم از خاک
و تو آن شن های روان در کویر و صحرا و من آن ریشه ی خشک بی جان .... نفس ام هوای تو .... همه غرقم در وجود تو ... زندگانی ام از تو
می نویسم آتش
و تو آن شعله ی رقصان که می چرخه رها ، و من آن هیزم سوخته در حسرت گرمای تو .... سوختنم برای تو .... زندگانی ام از تو
می نویسم جنگل
و تو آن وسعت سبزی درختاش و من آن شاخه ی تنها که غرقم در دل تو ....
ادامه مطلب
من و تو، درخت و بارون...
من بهارم ، تو زمین ..... من زمینم ، تو درخت....
من درختم ، تو بهار....
ناز انگشتای بارون تو، باغم می کنه.... میون جنگلا طاقم می کنه.....
تو بزرگی. مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب...
خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی تو....
(احمد شاملو/ هوا و آیینه ها )
ادامه مطلب
با فریادی سکوت شب را شکستم این است جزایم که می بینی
سیاه بختی شد هم سلولی من
شاید طلوع صبح در انتظار شنیدن صدای تیر خلاص نفهمد چگونه شب شد
نمی دانم کدامین دادگاه به فریاد دلم گوش می سپارد
آیا کسی حاضر به دفاع از من می شود آری جواب را می دانم
وکیلم زلالی آب و پاکی باران یا که شاید پروانه ای آزاد
حکم به محکومیتم اگر دهید سر می سپارم
آخرین دفاعم چیزی نیست جز اینکه رهایم کنید و بگذارید خودم بمیرم قول شرف می دهم
آخرین خواسته را ازم نخواهید که داغ دلم تازه می شود
شکستن سکوت جرم نیست بدانید که دل را شکستن هم جرم نیست
شکستن دل خباصت است و شکستن سکوت شب عقده دل خالی کردنه
در این شب سیاه در این شهر وسیع در کنار سایه های لرزان بید
می رسم به انتظار برای چندین بار می رسم به خلوت دشت خیال
می شوم تک ستاره ی شب های دلواپسی می روم تا مرز دور، تا روزهای بی کسی
می نشینم بروی تلاطوم آینه های دریای سفید، می شوم تک ماهی نور امید
در این شب سیاه در این شهر وسیع در کنار سایه های لرزان بید
در دل مرغک عشق آشیانه می کنم تا برسم به اوج تو
به اوج جرئت یه عشق ، به اوج پرواز تا نگاه تو
کوه سنگین غرور در دلم می شکند ، برای رسیدن به نگاه تو،
.......حتی سکوت سرد غم می شکند....
ادامه مطلب
می نشینم کنار درختی که تا ساعتی پیش استوار بود و حالا تمام قلبهایش خشکیده شده
در تاریکی محض آرام آرام بر هر قلبش قطره ای اشک می چکانم تا که شاید تسکینی باشد بر قلب من و او که حالا رنگش به زردی می رود
صدای قلبم را از تنه نیمه جان درخت می شنوم که فریاد می زند بی عدالتی را ضجه می زند دوست داشتن را
این همه نا مردی در حقم نیست عدالت
احساسی سرد و نگاهی یخی همانند اره ای مرا از ریشه می خشکاند
ادامه مطلب
و من اعتراف می کنم هیچ بهاری را به استقبال پرستوهای عاشق نرفتم و آمدنشان را نادیده گرفتم ....
اعتراف می کنم که هیچوقت از بوی تند اسپند روزهای جشن و پایکوپی عید لذت نبردم...
هیچوقت جشن تنهایی ام را با کسی تقسیم نکردم و پاسخ نگاه های منتظر را ندادم...
در کوچه های رفاقت یه جواب به سلام اهل دلان ندادم ...
یادگاری های روی درخت کوچه خاطرات را نخواندم...
هیچوقت ازآرزوهای ماهیان قرمز کوچک سفره هفت سین سخن نگفتم...
هیچوقت برای یاکریم های بوم زندگی بذرپاشی نکردم...
هیچوقت به بدرقه غروب های دلتنگ جمعه نرفتم....
روی ابرهای هیچ دل تنگی دست نوازش نکشیدم و لذت رهایی اشک هایش را ازش دریغ کردم...
دست های سردمو با فشردن یه دست گرم ، دست گرم یه دوست عوض نکردم...
لحظه رسیدن نارنج های درخت همسایه را انکار کردم ...
هیجان قدم زدن به روی برگ های زرد غروب های پاییز را حس نکردم...
تندی رنگ سیب های سرخ را ندیده گرفتم ...
پیام قاصدکهای رهایی دشت خیال را نشنیدم ...
آرزوهای خفته قلبم را بیدار نکردم...
گل های عطرآگین باغچه صفا را نبوییدم...
صدای دل های بی تاب پروانه های عاشق را نشنیده گرفتم...
هیبت جنگل های خاموش را درک نکردم...
و حال بعد ازعبور بهاران من ماندم در دل تنهایی شب های سکوت با یه رویا ، رویای دوباره دیدن صبحی روشن ...
دست های مهربون بیایید....
بازم کش قیطونی های مادربزرگم بهم گره خورد یه گره کور که یه دست میخواد بازش کنه ....
صدای تیک تاک ساعت دیواری دیگه نمیاد یه دست می خواد که دوباره بهش زندگی بده...
کبوترهای نامه رسون فرداها منتظر دستی برای بذر پاشی اند...
بازم باد کاغذهای اشعار همکلاسی را با خودش برد ودوباره کاغذها انتظار دستی را می کشند که آن ها را از لب جوی جمع کند...
دیگه صدای در خانه خوشبختی به گوش نمیاد یه دست میخواد که دستگیره را بگیره و سه ضربه بزنه تق تق تق ....
بازم یه سیب افتاده توی حیاط و یه دست می خواد اونو ورداره ویه گاز شیرین بهش بزنه....
دونه های تسبیح پدربزرگ ریخته کف اتاق خاطراتش یه دست میخواد کمکش کنه یکی یکی دونه ها رو جمع کنه ...
دو تا چشم خسته منتظر نوشیدن یه فنجون چای داغه و دست های خالی رو به روش را صدا می زنه...
بخارهای شیشه دل یه دوست منتظره یه دسته که روش یه جمله یادگاری بنویسه ....
نگاه منتظر مسافر در راه جاده زندگی منتظر دستی هست که به استقبالش بره ...
حباب های دلتنگ یه دل تنگ منتظر یه دست بی ریاست ...
اسمون گرفته غروب جمعه منتظر یه دسته که رو ابرهاش بکشه ...
زن اسیر تنهایی تاریخ دیروز دستی برای رهایی می خواد...
چشم های خمار گربه همیشه خسته، منتظر دستی برای نوازشه...
پل های شکسته دل یه پروانه منتظره یه دسته برای دوباره شدن...
وبازدیوارهای بین دل من و تو منتظر یه دسته برای ویرانی ...
حرف اول... سلام . سلام به خواننده های گل وبلاگ کوله پشتی شاید انتخاب حرف اول زیاد مناسب نباشه چون مدت هاست که حرف اول زده شده ولی هیچوقت برای زدن حرف اول دیر نیست اصلا هر لحظه از زندگی ما می تونه شروع یه حرف باشه یه ضرب المثل بلژیکی هست که می گه دشوارترین قدم همان قدم اول است و امروز روزی هست که نوبت حرف اول من رسیده یا شاید برداشتن اولین گام .
پس بار خدایا امروزم را با نام تو آغاز خواهم کرد مثل دیروزها و فرداهایم و فردایم را با نام تو پایان بار خدایا زندگی ام را با یاد تو گذران خواهم کرد و روزگارم را با ذکر تو سپران بار خدایا روحم را تو نفس بخشیدی و جسمم را تو وجودیت، نفس های وجودم را پذیرا باش در ره عشقت و حال بار خدایا توانم باش در این روزگاران سخت تنهایی نگاهم باش در این غریب الدوران تلخ و امیدم باش در این وادیه سرای بی پناه نا امیدان و اکنون آغازین کلامم تا نهایت هستی بازهم قدرتش را بده تا باری دیگر در صفحات حقیر ضمیر وجودم فریاد کنم نامت را و بگویم بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدای یاس ها دوباره رسید روز مرگ یاس ها روز سکوت یاکریم ها روز شکستن دل فرشته ها روز... روز گریه اسمان ها روز خاموش شدن شمع ها روز پر پر شدن شمعدانی ها روز خاموش ماندن ستاره ها روز بی تاب شدن دل ها روز عزای عرش کبریا روز دریایی شدن چشم ها روز وداع پروانه ها روز روز ...... امشب اسمان خدا ماهش را گم کرده امشب همه اهل دلان سکوت کردند امشب دوباره سکوت ها فریاد می زنند نام این اختر اسمانی را . امشب حتی نغمه لالایی مادران در چشمان منتظر کودکان اثر نمی کند
امشب باز کبوترها بی قراری می کنند امشب خدا ماهش را از دیده ها پنهان کرده . امشب هیچ غنچه ای تشنه نمی مونه . اسمون داره می باره می باره و می باره تا یاسش تشنه نمونه....
این چند بیت شعر هم تقدیم می کنم به تو که هیچ وقت از یادم نمیری ............................................البته بگم اونی که هیچ وقت از یاد من نمیره روز مرگ منه که ارزو می کنم بارانی باشد
ادامه مطلب
باز هم سلام و باز هم شکایت ....نه نظر میدید نه تو نظر سنجی شرکت میکنید آخر من این دره این وبلاگ و گل میگیرم تا هم خودم راحت شم هم شما حالا بعدا نگی نگفتیا.... راستی دو سه نفر پی ام داده بودن چرا اسم وبلاگ رو اینقدر عوض میکنی راستش خودمم گرگیجه گرفتم اگه میشه شما هم کمک کنید یه اسم با معنی واسه وبلاگ بذاریم که هم به مطالب وبلاگ بخوره و هم جذاب باشه پس منتظر اسم های پیشنهادیتون هستم...در آخر هم بهم بگید وبلاگ چه ایرادایی داره؟ تا اگه بشه برطرف کنیم...
این هم 13 تا جمله قشنگ و با معنی واسه شما بچه های مامانی.... البته این جملات رو از کتاب های گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی ) استخراج کردم امیدوارم نظرتون رو جلب کنه...
یک
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .....
ادامه مطلب
اشعار تنهایی من ...
تکرار... (سروده : من)
در این دالان نمی آید صدایی ... جز تپش قلب من و عبور ثانیه
در قفس تاریکم نوری نیست ... شب چشمام دوباره طوفانیه
گذری نیست ز ماه ... خبری نیست ز دوست
پس ستاره ها کجا خوابیدند؟... می دانم باز هم محفل ستارگان در دیار اوست!...
مرا در محفل یاران راهی نیست ... پس چرا یار نمی آید به دیدارم
روزها را می شمارم ... باز هم در انتظارم
تا رسد روزی که آید بر سرش مهر ببارم ... در دلش عشق را دنیا بیارم ... در نگاهش نور خوشبختی بذارم
خسته ام...باز هم در بستر تنهاییم نشسته ام ...
باز هم چشم انتظار...انتظار...باز هم اشک تاریکی تکرار...تکرار.......
ادامه مطلب
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه درآن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی كه سر از آب در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
كه درآن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای كبوتر هایی است
ادامه مطلب
سلام به دوستداران استاد اجل امجد افصح المتکلمین سعدی
نمیدونم تا چه حد با اشعار سعدی آشنائید؟اگه اهلش باشید حتما لذت می برید اگر اهلش نباشید مطمئنا باز هم لذت می برید!مثنوی که آماده کردم از بوستان یا سعدی نامه از باب هفتم در عالم تربیت است .نکات جالبیو میشه برداشت کرد.فقط برداشتتون منفی نباشه لطفا!(با آقایون بودم)
زن خوب فرمانبر پارسا ***کند مرد درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت ***چو یار موافق بود در برت
همه روز اگر غم خوری غم مدار***چو شب غمگسارت بود در کنار
کرا خانه آباد و همخوابه دوست***خدارا برحمت نظر سوی اوست
ادامه مطلب
والس هایی زیبا از کلمات
0) صحبت همیشگی اعداد 1 تا 9
صفرکی متولد شد؟
1) حرفهای یک معتاد
من یک معتاد نیستم!
2) حرف نویسنده هایی که دستشان به قلم نمی رود
به هنگام ورق زدن کتابی
این نوشته من است!.....
ادامه مطلب
کوتاه مینویسم اما پر محتوا:
نمی دونم چرا امروز دلم هوای اشعار سهراب رو کرده بود چند صفحه ای خوندم گفتم حیفه که شما بی نصیب بمونید با انتخاب خودم قسمت های رو از کتاب مرگ رنگ قرار دادم امیدوارم خوشتون بیاد
در قير شب
ديرگاهي است در اين تنهايي ..رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و باپنبه زدود. ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است............
ادامه مطلب


کوله پشتی