تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

آزادی مجازی....

و باز به نام الله.یگانه معبود هستی بخش.

انعکاس سکوت فریادها در فضایی مجازی. اعتراض به زندگی....

صدای آدمیانی که سکوت شان آسمان را گرفته و فریادشان بر پشت پنجره های بسته ی مجازی اسیر مانده.

صدایی به گوش نمی رسد.هرچه هست فقط انعکاسی از ناگفته هایی است که دمی جرئت دادن آوای درونش را به واژگانش ندارد.

پس فریادت را خاموش نگه دار تا شب های غیر حقیقی ات را به خاموشی نکشانی . انسانیت را گم کرده ایم مثل خودمان.مثل دیروزمان.مثل فردایمان

فریاد نکش بر صفحه های غیر بودنی که فقط اسمی از خودت را می توانی نظاره گر باشی .فریادت را بر واقعیت هایی رهایی بده که هستی ات را نفس ات را لمس کنند و با تو یکصدا شوند.

دستانت را بسپار به حقیقت رهایی. براق های خشم سینه ات را در نفسی جاری کن که هوایی برای فریاد داشته باشد. خشم نگاهت را بر صفحه هایی جاری کن که صفحه های فکرت را با غیرت اصالت خوانا باشند. قدم هایت را در راهی سایه گستر که نگاهی به دنبال رد خاک های به جا مانده از گام های استوارت در کنکاش باشد.

حق را عدالت را طرق بزرگمرد عالم را نه در پشت پنجره های بسته ی مجازی، در آسمان شفافی جاری ساز که پرنده هایش جرئت پریدن را از بال های خسته شان دریغ کرده اند.

حق آزادی را در واقعیت بودنت کاوش کن نه در اسارت مجازی بی حضورت.

نویسنده ستاره در 10:50 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
به دنیا بگویید بایستد.

صدای ضربان قلب ابلیس را که در پیکره ی وجودش ریشه دوانیده بود می شنید و با خشمی فراتر از براق های خشن آسمان به ندای قلبش پشت کرد و صدای نفس سرکش اش را با آهنگ کلامش همگون کرد.

دنیای سیاه مجازی اش را نثار نیلگون دنیای حقیقیت زیستنش کرد و هیزم های خشک احساسش را فنای آتش کینه اش می کرد.

چشمان خمارش با رنگ حیات جاری در رگ هایش درآمیخته شده بود و پرتوهای فرّار پیرامونش را نمی دید.

گاهی اندیشه ای سپید سیاهی گرفته بر روحش را نوازش می داد و باز به غفلت انسانیت فرو می رفت.افکارش همه یک جهت یافته بود و راهی به بیداری وجدان نهفته اش روا نمی داشت.

خنجر مرگ را در دستانش می چرخاند و به بزرگ دنیایش، بدون وجود انسان کنارش می اندیشید.برق برّان خنجر چشمان خورشید را به تاریکی فرا می خواند.

دمی بیش نمانده بود .تصور خشن دنیای اکنونش و خیال بزرگ دنیای فردایش.لرزش دستانش را حرارت نفس هایش لمس کرد و چشمانش را بروی اکنونش بست و تنها یک لحظه و بعد ....!!!!

و بعد ساخته شدن دنیای بزرگ فردایش با غضب ها ، خشم ها و کینه های سرکش سینه اش.

نویسنده ستاره در 1:40 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
ایران

ایران کشوری کلنگی بدون آب و برق و گاز به فروش می رسد .

تابستون که می شه کمبود آب داریم زمستون که می شه مردم باید در مصرف گاز صرفه جویی کنند تا برن بهشت نه اینکه ما کمبود گاز داریم ......برق برای چی هی می ره هی میاد  .....خدا ازشون نگذره .....

یه کاری کردن که مردم همش درگیر با مشکلات باشن ... دولتی که نمی تونه قیمت برنج و مواد شوینده را در حدی نگه داره به چه دردی می خوره ....از رییس سازمان ملی جوانان بگم که خیلی قشنگه : اول اینکه به نظر شما این سمت مهمه یا نه ؟ اگه مهم نیست چرا 3 تا محافظ داره ؟ اگر هم مهم نیست چرا 3 تا محافظ؟ نمی دونم چرا این جمله 2 بار تکرار شد شاید جمله مهمی باشه ؟؟....

مگه این آقا کیه ؟ یا چیکارس ؟ یا شغلش چقدر مهمه ؟.....

به گفته این آقا 12 میلیون جوان مجرد در آستانه ازدواج داریم ؟ یعنی 6 میلیون ازدواج ......صندوق مهر رضا 4 میلیون وام می ده ...خیلی خوبه ....مگه نه ؟ در نگاه اول خوبه ولی مگه با 4 میلیون می شه ازدواج کرد ....به فرض اینکه بشه....ارزونی داره بیداد می کنه پس با 4 میلیون که خوبه باید با 2 میلیون هم بتونی....

خوب با توجه به این وام قشنک این صندوق باید عددی معادل 24000000000000 تومان وام بده .....از کجا میاره وام می ده .....

بیکاری  ... فقر ....فحشا ...فساد اقتصادی....دروغ .....دولت نالایق .....مردم مرده ...دیگه  کمترین مطالباتشون که زندگی راحته هم فراموش شده ....تا کی باید تحمل کنیم ....

نویسنده مرتضی در 11:16 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
اندیشه ی یک رویا

درست مثل همیشه .... همون لحظه که دخترک می خواست انار در دستش را بهم بده بلندترین موج خاطره اومد و اونو با سبدش برد ...  و دوباره من دوان دوان به دنبال او.....  و باز در آخر  راه رسیدم به ..................... به چی !!! هیچوقت نفهمیدم که آخر راه به چی می رسم شاید اصلا به چیزی نمی رسم و هر چی هست فقط یک فضای نامحدود یا  تصوری است خیالی که شاید خیلی ها اسم تفکارات را رویش گذاشته باشند، شاید هم ............« اندیشه »

و این میشه رویای هر شب و هر شب و هر شبم تا شاید یکبار ، یک شبی برسم به قعر اندیشه و غرق بشم در خطوط روشن یک فکر... مهم نیست که به چی فکر می کنی مهم اینه که توش غرق بشی و شب به امید دیدن رویای روشنی های فکرت سر بر بال فرشته ها بذاری.....

و جشن بگیری شبی را که تا سحر به دنبالش در خواب و خیال می گشتی و بعد از گذر از رویاهای شبانه سپیدار صبح و سلام خورشید تو را به وجد می آورد که آری ! زندگی همین رویاهای شبانگاهی است که گاهی آمیزه وجودت میشه....

دیگه برات فصل سکوت بی معنی میشه ... این بار اندشیدن برات معنی می گیره و در تاریکی های ذهنت می گردی به دنبال رویای فانوس ساحلی دریای دلت... و مستانه ترین فریاد ها را سر بر می آوری وقتی که در تاریکی شب  رویاهات ، می یابی آن چه را که در روشنایی روز نیافتی و این بار وجودت را رها می کنی تا برسی به هر آن چه که می خواستی...

و شاید رسیدن  به اوني که انتظارت را  می کشد و نگاه منتظر و مشتاق  تو برای دیدن درخشش ستاره های چشمانش و این بار سخت در آغوشش می کشی تا نفس هایت بازدم نفس هایش شود.....  ولی باز می رسی به انتهای رویا ، انتهایی که در قعرش هیچ چیز دیده نمی شود جز یک تفکر ، یک اندیشه ....... و دوباره به امید رویای شبانگاهی دیگر زندگی ات را از سر می گیری....

باز هم رویا و رویا تا شاید این بار خودش را ببینی .... اما نه در عمق فکرت و اوج یک رویا....  و در این هنگام است که به حقیقت می پیوندد رویاهای هر شبانگاهت .....

 و شاید از این پس در رویاهای شبانه ات برسی به آخر راه و ببینی هر آن چه را که من تا کنون نتوانسته ام ذره ای از روشنایی اش را درک کنم... و اگر چنین شد بدان این تنها ، رویای افکارت نیست حقیقت  وجودی دیگر ، هم هست که افکارش ، احساسش و هستی اش را به تو ارزانی داشته.

 این بار که دیدگانم را بر هم نهادم شاید دریای دل دخترک باشه اندیشه ام !!.... تا این بار من اون موج خاطره ای باشم که دخترک را با سبد انارهایش در وجودم غرق کنم .... دختری که شاید اندیشه شیرین ترین لحظه های دورم باشه!!!

نویسنده ستاره در 4:19 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
پاسخنامه

با عرض شرمندگی از اینکه تا به حال خیلی کم نظر می دادم... چون فکر می کردم اگه قرار باشه ما 4 نفر بنویسیم و برای خودمون هم نظر بدیم زیاد جالب نباشه ....همچنین در ابتدای راه که من و حسین تصمیم به راه اندازی وبلاگ گرفتیم اهداف متفاوتی داشتیم یا شاید بهتر بگم من با دیدی متفاوت به حسین پیشنهاد ایجاد وبلاگ را دادم ....که گفتنش و نگفتنش به حال من فرقی نمی کنه ....باز هم عذر خواهی می کنم....


ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 0:35 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
زود دیر میشه
سلام به همه کسانی که این وبلاگ را مورد رحمت قرار ندادند و در طرحی که از طرف وبلاگ مطرح شد شرکت نکردند .....مهم نیست ....حداقل من و دوستانم در اینده شرمنده وجدان و فرزندانمان نیستیم و می توانیم لاف این را بزنیم که در جهت نیازهایمان و بر طرف کردن مشکلات قدمی حتی کوچک برداشتیم ......در این پست که تقریبآ اولین مطلب من هست نمی خواهم دوباره برای کسانی که حتی برای خودشان نیز ارزش قائل نیستند دل بسوزانم
ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 11:53 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
عیدانه

سلام منم به نوبه خوددم عید باستانی را به همه ایرانی ها تبریک می گم و یه ارزو می کنم شما هم همراهی کنید و اون ارزو اینه که ایران از امسال بشه اون ایرانی که ما دوست داریم .... اخر سالی نمی خوام ناله کنم ولی قبول کنیم دیگه عید و شادی برای هیچ کس رنگ و بوی خاصی نداره ....همه ما از روی عادت این روزها که می شه میریم تو خیابونا ظاهرمونو جدید می کنیم ....خونه تکونی می کنیم ...کاش می شد قلب هامونو جلا بدیم ...سال خوبی داشته باشید....ایران یادتون نره..... این عید میراث نیاکان ماست ...

نویسنده مرتضی در 10:34 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
صدایت می کنم...

دستانم را رهسپار عرش کبریایی ات می نمایم از برای هستی ترین احساساتی که تو در عمق وجودم قرار دادی... صدایت می کنم تو را که در تمام هستی ام  از روح ربانیت در آن دمیدی...

و تو تنها دلیل بودنم !!! صدایت می کنم از اعماق قلبی ناپایدار ، در عمق نفسی ناموزون ، در اوج وجودی بی تاب و کاش صدایم را پاسخ گویی ...

صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... می خوانم به نامت و تو را ستایش می کنم . تو را می پرستم ... تو را عبادت می کنم ...

صدایت می کنم ... گوش فرا ده و پاسخم ده... شبانگاهان می خوانم به نام هستی آفرینش ... به نام تنها عدالت خواه دادگاه روزگار....

و كاش لحظه اي صدايم را پاسخ گويي ... يا رب!! من امروز با تپش هاي بودنم فرياد مي كنم تو را تا استجابت كني هر آن چه را كه در ضمير خيالم با تو نجوا مي كردم...

صداي فريادم را بشنو و مرا از غم تنهايي رهايي ده... بشنو فريادم را از براي گلريزان برگ هاي نيلوفري مرداب هاي حسرت... از براي خموشي ستاره هاي شب هاي غربت... از براي سكوت گنجشگكان تنها و بي مقصد ...

يا رب من صدايت مي كنم و فرياد مي زنم نام ربانيت را ... بشنو صداي نفس هاي خسته ي مرا و تاب وتوانم باش در تنهايي هاي بي هم نفسم.

آشناي ديار غربتم شو .وجود خسته ام تو را مي كاود و دستان سردم تو را مي ستايد.

صدای قلب خسته ام را بشنو و آرامش دیدگان مضطرب ام باش. در هر تپش بودنم فریاد می زنم نام تو را یا رب العالمین و منتظر گرفتن دستان سردم با نور هستی ات می مانم.

صدای نفس هایم را می شنوی که در هر فریاد نامت چگونه به شمارش افتاده اند ؟... صدای فریادم را می شنوی که چگونه از اعماق وجودی خسته سربه بیکرانه ی آبی آسمانت می گذراد؟

بشنو صدایم را و پاسخ نفس های لرزان گلوی بی تابم باش.صدای بغض آفرینش ات را بشنو و تو آن موج شکننده ی ترک های حباب دل تنگی هایش باش.

صدایت می کنم....گوش فرا ده و پاسخم ده..

نویسنده ستاره در 10:2 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
فردای بی پایان

چترم را باز مي كنم و در ميان كوچه هاي سرد قدم به بيراهه زندگي مي ذارم.. قدم های آرام و برف های خفته .

آرزوهایم را در آسمان ذهنم رها می کنم.

حریم مهتاب شعرهایم نهفته می ماند در پستوی ابرهای خیال و من ماندم و ستاره ای تنها در آرزوی رسیدن خورشید زندگی.

چشمان خيس آدم برفي تلاقي چشمان بي روح جسم سردم مي شه و لبهاي خاموشش صداي سكوت دلم.

آسمان قرمز و نويد باريدن سپيدار زمستان بر سر گنجشگكان بي پناه.

من و پياده رو و مردمان بي خيال... كيستم من؟؟

شايد رهگذري بي مقصد براي رسيدن به نهايت هستي يا حتي عابري تنها در ميان سردي هاي روزگار.

پايم مي لغزد و پهناي برف گستره ي وجودم را مي بلعد نيست دستي تا ياراي قدم هاي خسته ام شود. زمين هم چنان گهواره ي خستگي هايم مي ماند. تن سرد ديوارها عصاي خيزانم مي شود و هم قدم راه بي پايانم.

دستانم سخاوت هستی را لمس می کند و مرا در بیکرانه بودن یاری می رساند.

جاری می شوم در آستانه رسیدن به طلوع ماه تاب و غروب خورشید

و هم چنان مي رويم به جلو.. دست من و تن سرد ديوارها!!

باز كودك درونم بيدار شده و مداد رنگي اش را جستجو مي كند و من خاموش،‌خط خطي هاي دلم را مي گذارم براي رنگ هاي مداد كودك درونم.

من و ديوارها و كودكي خسته اندورن...

راه بي پايان ، ديوارها عريان .. تن من خسته و كودك درونم گريان.

هم چنان مي رويم آرام و تنها...

رسيدن به نيمه ي راه.. كودكم اندرون خوابش برد و من و ديوار ها همروييم به فرداها...

نویسنده ستاره در 6:45 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
امام حسین(ع)

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را به آبی معرفی کردند  ( دکتر شریعتی).

 

نویسنده مرتضی در 9:11 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
هجدهمین بهار زمستان

و باز زمستان فصل سرد و غم ....

خواجه ي عاشق را صدا مي زنم ... حرف هايش را حرف هاي بودنم مي كنم ... واژگانش را روي لب هايم جاري مي كنم و مي خوانم ؛

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دمید    وظيفه گر برسد مصرفش گلست و نبيد

چشمانم بسته مي ماند و گرمي قطرات هميشه همراهم را به شكرانه ي بهترين هاي بودنم نثار شمع هاي هميشه همراه دلم مي كنم ...

و باز دست هاي مهربان زني كه هميشه همراه تنهايي ها و دلسپردگي هام بوده ... وجودي سراسر از عشق و چشماني زلال تر از برف هاي سپيد فصل زاده شدنم... گرمي وجودش را لمس مي كنم و آرامش آغوشش را در انتهاي دل دادن هايم نگاه مي دارم...

برف روب قصه ها امشب قصه ي مرا از ياد برده و مرا در تنهايي هاي يه احساس سرد تنها گذاشته ... آدم برفي قصه ي من كنار درخت خاموش خودش را به درياي يخ زده ي وجوديتش رها مي كند و من با دستاني سرد دانه هاي ريز برف هاي دلم را رهسپار فرداي نبودنم مي كنم... و باز هم روياي رسيدن به درياي معرفت ... رسيدن به موج هاي عاشقي كه هر گذر از ساحل دلش را بوسه باران مي كند و به ستايش قدم هاي گذران از ساحل دلش برمي خيزد...

و من مي نويسم غصه ي  بهاران دورم را روي گلبرگ هاي هميشه خفته ي نيلوفران... و باز مرداب در حسرت بدست آوردن معشوقه ي هميشه خفته اش به انتظار بهاري ديگر مي نشيند...

اولين قدم بودنم در فصل سرد دنياي بي وفايي... اولين نگاه خسته ام در سپيدار هجدهمين روز فصل سكوت و غم...

امروز روز بودنم بود بعد از همه ي نبودن هايي كه نه ماه انتظار را به ديدگان زن هميشه بيدار در كنار بستر خفتگي هام و مرد هميشه خسته  براي ديدار دومين شكوفه ي بهار زندگي اش رهنمود كرد....

و باز من و ستاره ها و ماه شب هاي هميشه برفي وجودم...

امروز روز زاده شدنم بود .. روز تولدم!!!

نویسنده ستاره در 9:39 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
پهلوانان نمی میرند
۱۷ دی سالروز بزرگ مردی به نام تختی ......

معروفه که می گن ( تختی را خودکشی کردند)

نویسنده مرتضی در 11:29 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
گذشته مهم تر از حال و اینده

من اگر تو را دوست دارم   شبها بیدار و در پی یک لقمه خواب نیستم

خواب و رویا هایش را می بخشم به این مردم پست   

تکرار شب برایم تکرار روزهای بر باد رفته را سوغات می آورد

شبهای خیس باران شدن را که یادت نیست     همگی باران را رنجاندیم....

عالمی داشت زیر باران با یادت دیوانه وار دویدن

پرتاب سنگی در چاه عمیق تاریکی و شکستن نظم بارش باران

چیدن ستاره تنها     مرگ یک انسان     خیره شدن به گذشته     تولد یک نوزاد

در حسرت اینده مبهم حیران در کوچه باغ دنیا

در پی یک جرعه سراب    سیراب از بی وفایی

دو قدم تا مرگ شاید مرگ همین نزدیکی ها باشد  

روزگار روزگارم گره خورد با روزگار شب

شاید فراموش کردم روزی تو را دوست داشتم

 

اگه بعضی وقتها به گذشته برگردیم و به قول معروف کلاهامونو قاضی کنیم همه چیز حل میشه ...دغدغه همه ما انسانها شده  همون ضرب المثل هندی که میگه تمام نزاع ها سه علت داره : زر و زن و زمین ....

تمام فکر و ذکرمون شده اینکه زمانی که در آن هستیم را چگونه سپری کنیم ولی به نظرمن گذشته از حال و تفکر برای اینده خیلی مهم تره ...گذشته را دسته کم نگیریم

نویسنده مرتضی در 9:7 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
سپیدار زمستان

آخرين برگ ريزان درخت هاي خزان عشق را با قدم هايم لمس مي كنم ... شب ها هر لحظه مه زده تر مي شه و من ماهم را در پشت حريم آسمان غمگين تر از ديروز  مي بينم...

باران هر لحظه بر شانه هاي خسته ام ضربه اي مي زند و من صداي نفس هاي برگ هاي مرده ي زير قدم هايم را مي شنوم... و باز مثل هر شب پسرك با جعبه ي فالش به سراغم آمد و من از كنارش مي گذرم و به انتظار فال نامه ي حاكم هستي بخش  زندگي ام به آسمان بي ستاره ي شبم چشم مي دوزم...

قدم هاي تند و پرشتاب رهگذران براي رهايي از بارش دل تنگي هاي آسمان و من در آرزوي ابديت شدن قطرات هميشه همراه روزهايم....

خستگي هاي يك روز ديگر از بودن و نفس كشيدن در زميني كه تا زنده شدن اش روزگاري غريب به جاي مونده ... شانه هاي خسته ام طاقت حمل كيف كوچك هميشه همراهم را ندارد و يا شايد همراهي ِ كوله پشتي سنگين دل تنگي هايم...

چراغ هاي روشن كوچه ها و برگ هاي مرطوب طلائي بي نفس... آسمان تاريكِ روشن و شب سوزناك بي سلام...

كوچه هاي منتظر عبور و قدم هاي خسته  و آرام...

و من و پرواز به روياي قدم زدن در كنار محبوب هميشه همراه زندگي ام....

دست هاي خيسم را به آسمان بلند مي كنم تا قطرات پاياني باران خزان را براي بهار عمرم به ارمغان ببرم و غنچه هاي منتظر را زندگاني بخشم...

امشب آخرين شب غمگين خزان خفته است و اولين سپيدار زمستان سرد و خاموش.. و باز.مرواريد هاي سفيدش را روي درختان خشك و برهنه جاري مي سازد و مژده رسيدنش را در خلوت كوچه ها فرياد مي كند..

لحظه ي درخشيدن عروس فصل هاست و وداع عاشقانه هاي روزگار طبيعت!!!

 

نویسنده ستاره در 11:4 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
زندگی را بسازیم نه با زندگی بسازیم!

هر روز صبح که از خواب کمی زودتر و خیلی دیرتر برمیخیزیم با انبوهی از کارها و برنامه ها روبرو هستیم که اغلب اوقات نه دلیلی برای انجام آنها داریم و نه برنامه ای  از همان ابتدای روز جنگ اعصابمان شروع میشود.

 هر روز که جلوتر میرویم مشکلاتمان بیشتر میشود اکثر مشکلاتمان یا مالیست یا ناشی از آن کمتر کسی در این روزگار مادی گرا به یاده فسلفه وجودیش می افتد عادت کرده ایم برای شناخت و درک معنویاتمان مرجع و متفکر دیگری بگیریم.

 چرا ما انسان ها و بیشتر ما ایرانی ها آماده ایم که گفته های دیگران را بی هیچ دلیل و منطقی بپذیریم  آیا به نظرتان این کفر نعمت نیست؟...مگر فرد فرد ما نمیدانیم خداوند ارزش 1 لحظه فکر کردن را برتر از 70 سال نماز و روزه مستحبی میداند ...مغزهایمان گرفتار کدام بلا شده است !اما درمان این بلا هرچه هست قطعا کمی تفکر است .عادت کنیم روزانه هر چند کوتاه با چشمانی دیگر به اطرافمان بنگریم به آنچه میبینیم فکر کنیم چه عبادتی و لذتی برتر از درک حقایق آفرینش و توجه  به لحظه های ناب...

یا در گیر گذشته ایم و یا آینده ...در حسرت لحظه های از دست رفته هستیم و منتظر لحظه های آینده ...تکلیف حال را چه کسی معین میکند ...ما که میدانیم دانش آموزی که امروزغایب است فردا سر افکنده است

بهتر است تکلیف حالمان را مشخص کنیم از ثانیه ثانیه عمرمان بهره بگیریم تا به حال خود را جای کسی گذاشته اید که آخرین روز زندگی اش است ! تصور کنین در آن روز چه میکنین اگر خواهان امروزی روشن هستید فردای خود را زیر خاک تصور کنین این مخالف با آینده نگری نیست بهره گیری از تک تکه ثانیه هاست ..از نقش بازی کردن دست برداریم مگر خودمان چه از انچه وانمود میکنیم هستیم کمتریم ...چرا وانمود میکنیم اما تغییر نمیکنیم ما که توانایی وانمود را داریم قطعا میتوانیم انچه ارزویمان است باشیم.

 چقدر در گوشمان زمزمه کنند خواستن توانستن است به خاطر بسپاریم آفتاب به گیاهی انرژی میبخشد که سر از خاک بیرون آورد...  

نویسنده حسین در 10:44 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
از ماست که برماست

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

                                                 از ماست که برماست

وین شعله سوزان که بر آمد زچپ و راست

                                                 از ماست که برماست

جان گر به لب ما رسید از غیر ننالیم

                                                با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

                                               از ماست که برماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

                                              بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم اتش ما در شکم ماست

                                             از ماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم ! این چه خیالیست

                                            بیداری ما چیست

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

                                           از ماست که برماست

                               

                      ملک الشعرا ( بهار)

نویسنده مرتضی در 7:58 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
دانستنی های حقیقی

سلام کسی می دونه چرا تلویزیون و مخصوصآ اخبار همش از شکست امریکا و انگلیس و اسرائیل و خورزوخان در برابر اتحاد و انسجام ایرانی ها حرف می زنه و همش می گه که امریکا در جهان همش داره ضایع می شه اسرائیل داره نابود میشه ...و یا در اخبارها همش از فقر در امریکا و انگلیس می گه و ما در اینجا همش داریم پیشرفت می کنیم همش داریم اختراع می کنیم همش داریم با تورمی که اصلآ نداریم مبارزه می کنیم کی گفته که مرغ و تخم مرغ تو ماه رمضون گرونه کی می گه میوه شب عید گرونه ...

آیا می دونستید ایران خیلی کشور باحالیه اگه نمی دونستید حالا که فهمیدید ......

کسی میدونه اگه احمدی نژاد رییس جمهور نمیشد چی میشد خوب معلومه دیگه ایران این همه تحریم نمی شد خیلی واضح بود ....

تاحالا به این فکر کردید که چه کسانی به احمدی نژاد رای دادند سعی نکنید اصلآ ادمی وجود نداره  چون بیشتر امدادهای غیبی بود که شد نزدیک 17000000

میدونستید اگه سازمان ملل نبود اون هاله سبز در بک راند احمدی نژاد چی میشد معلومه دیگه اون هاله هم مثل امریکا ضایع می شد و تو شهر غریب در به در می شد...

 

نویسنده مرتضی در 10:48 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
اشكباران
نگاهش را به گذشته افكند...صدايش را در هنگامه هاي بودن ديروز جاي گزارده بود...حرارت اشك هاي آتشين اش گونه هايش را نوازش مي داد...در ضمير خيالش نقش مي بست هر آنچه را كه با نواي بودن در قعر زندگي در مهتاب شب هايش با تارو پود وجودش شكل گرفته بود و حال...
ديدگانش را به قعر زمين دوخته بود و سنگريزه هاي آشناي هميشگي اش را شمردن مي كرد...چه غريب بود ستاره هاي منتظر شب هاي بي خوابي با چشمان خيس آسماني اش....آبي دلش را با قلم اندوه با رنگريزه هاي نيلوفرهاي خسته ي مرداب حسرت آميخته بود و آواي سرد قوك هاي تنهايي را در ميان انبوه خاطرات خاموشش ارزاني بودني هاي هويتش مي نمود...
سقف بي روزن آرمان هايش را سرپناه خستگي هاي غروب هاي بي سپيدارش مي كرد و در تنهايي حريم دلش به آينه هاي تاريك حقيقت ديروزش انديشيدن مي كرد...
و باز دلواپسي نبودن هاي يك هستي در فردا و فرداهاي بودنش...

ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 8:41 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
حقیقت محض
تو این شهر شلوغ به هرجا چشم می ندازی   کارگر ساده یا پیک موتوری میخواهند..............پس این همه خرج برای دانشگاه چه معنایی داره ؟

تو این شهر شلوغ گربه هم محض رضای خدا موش نمی گیره ........!!!!!!

خسته نباشید به مامور شهرداری رفته رو به خموشی......

 هزاران حقیقت محض اضافی در این شهر بیداد میکنه.. چشمانمان را بسته ایم تا که شاید وجدانمان

آسوده بماند........یا علی!! 

 

 

نویسنده مرتضی در 9:50 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
بیست و اندی خواب زمستانی

سلام خوب بالاخره من هم دوباره می تونم بنویسم نه اشتباه نکنید دستم نشکسته بود کامپیوترم ( رایانه شخصیم) خراب بود خوب خدا را صد هزار مرتبه شکر که توسط متخصصان بومی مشکل حل شد و من الان در خدمت جامعه مدنیت هستم .....تاچشم سازمان ملل از حدقه بزن بیرون

امروز به این نتیجه نائل گشتم که جامعه یا مدینه فاضله تهران رسمآ دیوانه خونست و هر کسی که ادعا میکنه دیوونه نیست سخت در اشتباه دست و پا می زنه و معلقه ......


ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 8:57 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
جاده هاي گذشتن...
از ميان لباس هايم تنها جامه اي مشكين ازان من شده ...كوله باري از خاطرات غباراندود بر پشتي خميده از سختي هاي سرنوشت و باز انتظار راهي براي عبور...

خسته ام...
خسته از رفتن و خسته تر از ماندن و در كاوش عبوري براي رهايي از تمامي بودني هايي كه انس گرفته با تارو پود وجودي خاكسپار...
نگاهم فروغ چشماني منتظر از براي رسيدنم را نمي يابدو باز وجودي تنهاتر از سايه هاي گمشده ي سياهي هاي شب را به آغوش باد رهسپار مي كنم...
خاطراتم را در ميان طوفان هاي گذران رها كرده ام... و باز اين آواي هميشگي همراه خاطراتم ،‌ تنهايي ام را فرياد مي كند در ميان انبوه سايه هاي گمشده ي ابرهاي مه زده ي درياي حسرت...
قدم هايم را مي گذارم در راهي كه بازگشتش غم است و رفتنش تنهايي...دليل بودنم را در ميان اشك هاي شور آسمان رها مي كنم و وجودم را مي سپارم به شب هاي بي ستاره ي فرداي تاريكم.
نگاهت را براي آينه ها مي گذارم تا عرياني احساسي سرشار از هستي را هر آن در سياهي چشمانم نظاره گر شوم و باز خودم را غرق در رويايي بي سرانجام مي نمايم...
روياي نگاهي آتشين بر پيكره ي سرد وجوديتم...
خطوط گذرانم را به يادگار مي گذرم بروي تك درخت پير ديروزمان و به ياد شب هاي مهتابي بودن مان خطي سفيد بر تنه ي خشكش حك مي كنم...

امروز را عبور مي كنم از ميان خفته ترين آرزوهايي كه ديروز با رگ هاي بودن مان نگاشته بوديم بر دفتر خاطرات زمانه ...وفردايم را تنها مي گذرانم با روياي بودن مان در اوج باورهاي تلخي كه هيچ گاه حقيقت وجودي اش را لمس نكردم...
به انتظار رسيدن سپيده هاي روشن حقيقت بودن و ماندن...

نویسنده ستاره در 6:46 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
سایه سار سکوت

و چه حزین در میان کوچه گردهای خاطرات خودم را اسیر بودنی های بی هویت می کردم ... و کاش نشانه ای از صدای روح افزای هستی را در اعماق وجودم حس می کردم ...

فریادی بی صدا.... خاموشی و سکوت و سکوت و سکوت...

و شاید سایه ای سنگین بر سقف بی روزن آرمان هایم جامه گسترانده و مرا در وادی قفسی تنگ اسیر حکومت بی رحمانه ی خاموشی اش گردانیده ...

فراموشی هایی که حکم قاضی بی رحم یک صدای خاموش است و من تنها در این وادی تنگ خاموشی، روزهایم را تاریک تر از ظلمت شب هایم به پایان می رسانم.

همدم تنهای هایم  سایه ساری است از فریادی بی صدا....

سایه سار سکوت...

و من غرق در واژگان خاموش آواهای ناپایدار بودنم به دنبال هنگامه ای از برای بودن در جاوادنه ی حس زیبای لمس سپیدار صبحدم های بی فروغم می گردم ....

 و در انتهای کاوشی بی سرانجام سایه هایش را باری دیگر بر سرم افکنده می نماید ...

آوای بودنم را در غربت خاموش زمانه گم کرده ام ... فریادهای روزگار را می شنوم و من خاموش تر از قطرات سوخته ی شمع های بی فروغ تسلیم خشم های زمانه شده ام ...

چه غریب اند زمزمه های هستی بخش با دل تنگی های انس گرفته ی وجودیت ام....امروز همدم تنهایی هایم تنها صدایی است بی آوا... صدای تلخ سکوت. 

نویسنده ستاره در 8:45 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
شبگرد خاطرات

نیمکت های تنهای پارک انتظار صدای پای یک عبور را می کشند تا لحظه ای بایستد، از گذر صرف نظر  کند و خستگی هاشو با نیمکت تقسیم کند . عبوری که هر روز درست سر ساعت دلواپسی خودش را به نیمکت می رسونه درست مثل دیروز و دیروزترها تا خاطره ای را به پایان ببرد خاطره ای که الان ازش فقط سایۀ یه کلاه یه ساعت و یه عصا مونده ... عبوری که همیشه منتظره تا شاید کلاغ های مرده خبری از دوست برایش بیارند و بتونه یکبار دیگر برگ های زرد پاییز را ستایش کنه که نفسشون را به قدم های یارش دادند . شب های خیس ساحل را سپاس گوید  که ترنم چشمان خمارش را به گیسوان یار رها کردند. و به سجده ملکوت برخیزد که اشک های یار را بر روی شقایق های تشنه رهسپار کرده ...

و باز زمانی بی آغاز برای دردهای مشترک مردتنهای شب و خلوت خاموشی پارک....

آرزوهای خفته یه نفس بی هویت که ازش فقط یه بخار سردِ به جا مونده به روی شیشه های مات دلتنگی باقیست. نفسی که تا گذری دیگر فقط یک بازدم ازش باقی می مونه.

حال تنها همدمش سمفونی یک پارچه قوک هایی است که فریاد می کنند آوای حسرت را از مرداب های بی وفایی .

چشمان پیرمرد دیگه سایه افتاده به زیر نیمکت را نمی بینه ،  گوش هایش دیگه صدای سکوت درخت ها را نمی شنود مشامش نسیم دل نواز عطر اقاقیها را حس نمی کنه  و باز شبگرد خاطرات فراموشی در ظلمت پیدا نمی کنه راهش را چون ماهش درون حباب دلتنگی زندانی شده ...

 مرد تنهای شب آرام نگاهش را به افق تاریک رو به روش می اندازه و همراه با تاریکی شب می شود...

نویسنده ستاره در 12:52 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
پاییزان

بوی پاییز را حس می کنم

 امروز پاییز از هر لحظه بیشتر به من نزدیک است

 لمس می کنم حس تلخ له شدن برگ های زرد غروبش را... صدای شکستن شاخه های خشک درختان را حس می کنم ...

درختانی که تا چندی دیگر از آن ها فقط یک تنه می ماند و بس

 و باز باید منتظر به بار نشستن شکوفه هایشان باشند تا بهاری دیگر...

تا بهاری دیگر... و بهار من دیگر فرا نخواهد رسید و من اسیر غم های پاییز می مانم ... غم هایی که با وجودی خاکسپار انس گرفته اند  و من خاضعانه ستایش می کنم غم های دل انگیز همیشگی اش را...

ریشه های این فصل را در اعماق وجودم لمس می کنم ... فصل زیبای عشق های بی غروب ... فصل زیبای قصه های تنهایی

 و من تقدیس می کنم این فصل زیبای عشق را

 فصل انتظار و حسرت...


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 8:19 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
ستایش...

و در هنگامی که زیباترین آوای هستی به گوشت می رسه دستانت را به سوی ابدیت بالا می بری و رها می کنی وجودت را از هر چه غیر اوست و پیوند می دهی نگاهت را به تابناک ترین حقیقت عالم ، در آن لحظه است که برایت بی معنا می شوند هر آن چه را که غیر او می خواهی و ملتمسانه چشم می اندازی به دور انداز  یک تصویر خیالی از برای دیدن آن چه که دیدگانت توان انعکاس حتی تجسمی از آن را برایت میسر نمی سازند..... و باز مثل دعاهای هر شبانگاهت ستاره های چشمانت را ارزانی تک ماه آسمانت می داری و باز ابرهای دلت به ظلمت می کشن درخشش ستارگانت را و خاموش می شود یک وجود خاکسپار!!! شاید که هنوز زمان طلوع آفتاب صبحگاهت فرا نرسیده و باز شبی دیگر و ستایشی دیگر برای بخشوده شدن آزرده دل خسته شب ها. این بار آن قدر دستانت را بالا می بری تا برسی به مرز عبور از جنگل های تاریک شاه پریان خفته و خواهی چید دسته ای از  شقایق های وحشی را برای دیدار با نهایت هستیت...  و می خوانی از برایش نغمه ستایش و اعتراف می کنی هستی گر هست یا نیست همه از اوست و هیچ چیز جز او نیست...

نگاه کن ! نگاه کن به بال های کبوترانی که به امید فردا گشوده می شوند...

تو هم پرواز کن تا افق تا فردا ها .... تا نهایت هستی

آن چه را که در میان شب های غریب کاوش می کنی در سرزمین های دور... در روشنی ها خواهی یافت

این افسانه نیست .... این خود حقیقت است .... تا بی نهایت زندگی کن و بیاموز که رهایی بی نیازی از بودن  است ...

خودت را بی نیاز کن از بودن از خواستن از ماندن .... چشمان آسمان انتظار تو را می کشند و هر لحظه بیشتر از زمان پیشین وجودت را می خوانند.

پاره کن بندهای اسارتت را ... افق را نگاه کن ... تا مرز خورشید تا مرز ابدیت گامی بیش نمانده  و این گام همان آغازین کلامت است برای رهایی... بخوان به نامش و ستایش کن هستی وجودت را

 

 

نویسنده ستاره در 7:6 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
شب آخر...

شب ها را می شمارم تا برسم به آخرین شب دل تنگی هامون و در اوج نگاهی منتظر دیدگانم را به ستاره های آسمان چشمانت می سپارم..... و باز هم در عمق باوری غریب ، خطوطی از  موج های سهمگین بر دلم نقش می بندند و باز انتظار و انتظار برای آرام شدن آشفتگی همیشگی این دریای نا آرام....

سکوت صدایم را رها می کنم در زمزمه های آخرین آوای شبانگاهیمان .... نغمه های سردی که حتی از آتش نهفته شقایق های سوخته دل ، خاکستری خاموش برجای گزارده .....

باری دیگر اشک های آسمان به یاری ام آمده اند برای بدرقه جاده های گذشتنت به فرداها..... شاید باور کرده بودم حقیقتی را که دیگر کسی باورش نداشت...

و باز زنده شدن خاطرات خفته ایی که زیباترین لحظات گذشته مان را سرشته بود..... باز سرنوشت برایم قصه ی خسته دلان را بروی برگ های دفتر روزگارش به قلم آورد ...

امشب آخرین شب مان هست آخرین شب دلتنگی هامون .... دیگه در آسمون چشمانت پرنده های رهایی ام را پر نمی دهم و تا ابد اسیر قفس تنهایی هام می شن....  و باز لحظه خاموش شدن چراغ آرزوهای ما که هر لحظه ترکِ قطعه تو از من بیشتر می شود...

نویسنده ستاره در 1:16 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
حرف دل...

چه دوری ؛ وقتی کنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فکر می کنم.

چه نزدیکی ؛ وقتی فرسنگ ها از تو فاصله گرفته ام و در میدانچه قدیمی با میوه های کال حرف می زنم.

اتاقم پر از باران می شود، وقتی رویاهایم را فراموش می کنی و چشمهایم را پشت آفتاب جا می گذاری.

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی بذرهای شعله می پاشی.

ترانه های جبرئیل را بشنو و از تپه های غرور پایین بیا . اگر ستاره ها از راه برسند، ماه به تو نگاه نخواهد کرد، حرف هایم را باور کن ؛ یاسمن ها درخشنده تر از پیش در حاشیه باغچه نشسته اند و به آواز ماهی های حوض گوش می دهند.

دانه های برف کی جامه هایمان را سپید خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را از بام قلبمان پاک کند. رگهای من شبیه زمستان شده اند....

پلک های مرطوب مرا باور کن! این باران نیست که می بارد، صدای خسته من است که از چشم هایم بیرون می ریزد. بیا از دالان های تاریک بیهودگی عبور کنیم و به چمن زاران روشن برسیم . گذشته های خاموش را دور بریز و خانه را پر از بوی زنبق کن ، بیا قلب هایمان را در اقیانوس بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک را فراموش نکنیم. اگر سلامم را پاسخ بگویی از آواز قناری ها برایت انگشتر و گردنبندی می سازم....

( متن از دامادمون که مثل برادر برام عزیز هستند )

نویسنده ستاره در 9:47 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
دوباره زندگی...

باز هم شروع یک روز دیگه .... شاید امروز دیگه احتیاجی به کوک کردن ساعت نداشته باشم و با صدای خروس همسایه از خواب بیدار بشم... شاید امروز لک لک ها رو بوممون لونه کرده باشن تا آرزوهای از یاد رفته ی شب های بی کسی ام را بیدار کنند... شاید امروز شاپرک های فریاد سکوت خاموشم را ، در دستان باد آزاد کنم ، شاید این بار قاصدک برایم خبر آورده باشه ، خبر شکوفا شدن یک غنچه ی دیگه .... شاید اشک های دیروز باید ریخته می شدند تا تشنه نمانند غنچه های نهفته ای که فردا انتظار باز شدن قلبشان را می کشید... دوباره همه می روند به سوی زندگی و آغاز می شه یه شروع دیگه برای نفس کشیدن برای بودن و ماندن ... و زمانه برایت می نوازد سازهای جدیدی را که هر شب تا صبح با طبیعت سردش رهبری می کرده. ولی امروز در بین این موسیقی دلخراش خواهی شنید سمفونی های امید را که همیشه برای تو سروده می شده ولی تو اونقدر غرق در وجود طبیعت بودی که نمی شنیدی صدای حرکت به سوی روح رهای فرداها را .... امروز ابرها سایه شان را از دلت عبور می دهند تا خورشید عواطف پاکت  طلوع کنه و گرمایش را در دستان مهربانی که به سویت دراز شده ارزانی داری...

امروز تنهایی همدم لحظه هام نشد چون سایه خاطرات فراموش شده ام همراهم بود و لحظات غروب غم هایم ، خط خطی های نگاشته شده بروی دیوار قلبم و تصویر زیباترین تک نگارین هستی آفرینش را تداعی می کرد. و این بار نه در رویا که در اوج باور حقیقت دوباره بودن خطی بروی تک درخت پیر زمانه می کشم برای چشمان منتظر تو...

 

امروز در آینه نگاه نمی کنم به دختر غمگین دیروز .... امروز در زلال آب های حیاط نگاه می کنم به چشمان منتظر فرداها ، به لبان منتظر یک لبخند زندگی بخش .... به ماهیان نور امید که به انتظار دیدن روی تو خودشان را در قعر آبی ترین نقطه دنیا زندانی کرده اند. امروز دوباره زندگی می کنم برای درخشیدن ستاره هایی که هیچ وقت خاطره درخشیدن با ماه شان را فراموش نمی کنند، برای آبی آسمانی که هر لحظه یک جفت مرغ عشق خودش را در آغوشش رها می کند، برای خاموشی جنگلی که یادگاری های دستانی آرزومند را در دل درختانش پنهان داشته، برای قلب هایی که هر لحظه به یاد یک اقدیس زمینی به تپش در می آیند، امروز دوباره زندگی را آغاز  می کنم....

نویسنده ستاره در 12:23 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
غم تنهایی

دوباره خاطره ای را نوشتم بر روی برگ های زرد خزان دیده زمان.... به این امید که شاید روزی رهگذری هنگام عبور از کوچه های دلواپسی قدم هایش را به روی سردترین آرزوهای خفته ی شکسته دل دیروزها بگذارد...

باز در لحظه رسیدن اسیر چراغ های خاموشی جاده شدم... باز هم مترسک های شب زنده دار سایه های بی کسیشان را بر روی دشت های تاریکی قلبم انداختند...

دوباره گم شدم در سایه های وحشت تنهایی.... دوباره دستان سردم بیشتر از دیروز کمبود دست های گرمت را احساس کردند... باز هم خاطره چشمانت و دریای طوفانی دلم... باز هم خاطره عبور سردت و شکسته شدن آینه ها ... و این بار در گلویم تنها یک صدا ماند برای فریاد .... آه ها و حسرت های شب های تنهایی ماه و ستاره....

چه غریبانه گذشتند روزهای انتظارهای دور برای دوباره بودن با تو....

تنها راه نگهداری عشق ، بخشیدن .... و این تنها جمله ای بود که همراه روزهای تاریکم شد و هزار بار نوشتمش بر روی گیسوان شب های خیس بی تو....

دیگر ناقوس های مرگ به صدا در نمی آیند... حتی خورشید هم تسلیم ابدیت شده .... و باز رسیدم به زمان بی ازل ناله دیروزها و غصه فرداها....


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 9:28 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
بد نیست به خاطر بسپاریم...

هر چه ارتفاع کوه بیشتر باشد انعکاس صدا در آن شکوهمندتر است . انسان های بزرگ طنین سخنشان شکوهمندتر است.

 

دل معبد فرشتگان است به شیطان اجاره اش ندهید.

از همه اندوهگین تر شخصی  است که از همه بیشتر می خندد.

 

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.

اعتماد کردن به همه کس و اعتماد نکردن به هیچ کس هر دو شکستی برابر است.

 

اگر کودکی با احساس امنیت زندگی کند می آموزد که به خود و اطرافیانش اعتماد داشته باشد.

رفتن دلیلی بر بودن نیست.


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 10:19 قبل از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
ازدواج موقت
سلام حاتون که خوبه می دونم گرمای این روزها نایی برای کسی نگذاشته ولی با نوشیدن یه آب معدنی دماوند می تونید بر گرما چیره بشید و به کاراتون ادامه بدید و اگر هم قصد ازدواج ندارید و یا پول ازداج ندارید دولت خدمت گذار قصد اجرا و قانونی کردن ازدواج موقت را در سر دارد که شاید یکی دیگر از اقداماتی باشد که سر و صدای زیادی به پا کنه ......                                                                      من در این پست نظرات شخصی خودمو در این مورد می گم که فکر می کنم کاملآ درست باشند .......... اولا که در بعضی مواقع سردمدارن مملکت یه اقداماتی را مد نظر قرار می دهند تا شاید بتونند مردم را سر کار بگذارند و در ادامه یک سری مسایل را پنهان کنند و یا ماس مالی کنند از جمله کارت سوخت از جمله طرح تعویض پلاک و ..... که سر کارت سوخت ملت حسابی رفتند سر کار ................................ حالا نوبت به ازدواج وقت می رسه البته این کار به صورت صیغه در جامعه در حال اجراست ...... 


ادامه مطلب
نویسنده مرتضی در 10:39 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
حقیقت عشق...

 

زنده باد عشق زنده باد هرچی جوون عاشقه ! زنده باد عشق زنده باد هر چی گل شقایقه !

 

و باری دیگر انکار نکن این موهبت لایزال الهی را .... باور کن حقیقت عشق را ، و بدان که هنوز شقایق ها نفس می کشند ..... هنوز هستند بانوان فصل بهار که می خوانند از عشق و محترمش می دارند.... هنوز هستند سفیران عشق که ستایش می کنند این کلمه مقدس را ..... هنوز هستند دختران آتش که پارسیان سرزمین های دور  را می ستایند.... هنوز هم هستند اعتقاداتی که غلظت زندگی را به رخ زمانه می کشند.... هنوز هم هستند دل های رهایی که واگویه های تنهایی هایشان را به دل های تنگ هدیه می دهند.... دیگه نیست اون فرهاد کوه کن..... دیگه نیست اون لیلی شب زنده دار.... ولی هنوز من هستم .... تو هستی .... هنوز ما هستیم.....


ادامه مطلب
نویسنده ستاره در 3:40 بعد از ظهر | موضوع : فکرو اندیشه | + |
جشن فراموشی

آن روز که رفتی و ندیدی اشک دلم را    جنگل خزان زده روحم را جغد شومی نشخار می کرد دایم

و کلاغ سیاهی که او را دوست ندارم بر آشیان دلم سکنا گزید

کبوترهای عاشق را هم از بام خانه دلم پراندم

گذشته را هم در جشن موریانه ها به حراج گذاشتم

در این جشن کفتا رها هم بر سر هویتمان مهمان بودند

زندگی برایم شد چون جنگلی بی قانون