تبليغاتX
کوله پشتی

Image and video hosting by TinyPic

کوله پشتی
4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ
2 جنس 4 فکر 1 نتیجه

انسان درون من..

انسان بودن و انسان ماندن چه دشوار است، نمی دانم ! تو می دانی چه زجری می کشد آن که انسان است ؟

زندگی راز مبهمی است که گاهی فاش شدن بعضی از رمزهای نهفته اش باعث نابودی انسان هایی می شود که هیچ علاقه ای به شنیدن پیچیدگی های نهفته اش را نداشتندو در این میان تنها قربانیان این بی تفاوتی کودکانی می شوند که هنوز به کمال اراده و تصمیم گیری نرسیدند.کاش قدرت سلیم تصمیم گیری در ذهن کودکانی که تنها دغدغه افکارش داشتن بهترین ابزار سرگرمی و بازی است بیدار می شد.محکوم شده ایم به خاموشی و نگفتنی هایی که حرف دل آزاداندیشان است و بزرگ مردان و این یعنی آزادی بیان؟!؟! محکوم شده ایم به نانوشته هایی که اگر خطی از یک جمله اش نگاشته شود حق اثبات در هیچ دفتری را ندارد و این یعنی آزادی اندیشه؟!؟!در کجا باید فریاد بزنیم انسانیت را تا شنیده شود آوای کلاممان به گوش بشریت...؟؟سخنوری استادان فرهیخته ای که حق بیان کلامی از ناهمگونی انسانیت را برای دانش طلبان اش ندارد...معنای بودن را از زندگی دریغ کردیم و مثل ساعتی که هدفش فقط رسیدن به یک زمان معین است حرکت می کنیم .آنقدر در بودنی های مجازی غرق شده ایم که از واقعیت نهفته ای که تلخی اش ثمره زندگیمان را دست خوش کرده بی خبریم. حقیقت پدری که شانه خسته اش تحمل بارفقر را ندارد.حقیقت کودکی که روزهای آغازین تجربه زندگی پرهیجانش در مکانی که آینده اش در دستان کوچکش رقم می خورد خاطره خوداشتغالی است و شغل های کاذب و مجازی.حقیقت زن تنهایی که زندگانی اش را در حصار اتاقی برای فرار از چشمان حریص ناپاکان فنا کرده. باز بوی عید میاد و عیدی..و باز چشمانی که برق نگاهشان از پشت ویترین مغازه ها فراتر نمی رود و خاموشی دیده ی کودکی که نگاهش به دستان پر بار زنی است که جعبه های خرید عید را به سختی حمل می کند.صدای کودکان این روزها بی فروغ است و بی آوا... کجاست اون معجزه ای که شادی را به دل حاجی فیروزهای کوچکی مهمان کنه که آرزویشان فقط یک بار کودکانه بودن و کودکانه زیستن است.کجاست اون معجزه ای که احساس آرامش را مهمان قلب مادران تنهایی کند که دلخوش اند به مناجات و دعای شروع سال جدید.احساس انسانیت را گم کردم در پستوی زمان.نیست آرمان هایی که یک صدا فریاد می زدند نام کبیر الله را در اوج زمان.عدالت را در دستان کودکی شناختم که در اوج گرسنگی تکه نان کوچکش را با چهارپای خیابانی شراکت کرد.عدالت را در چشمان روشن دلی دیدم که دست پیرمردی را گرفت و عصای راهش شد.کجاست حس انسان بودن و انسان ماندن...کجاست حس اعتمادی که با ایمان راسخ بودنی هایمان را در دستان هم دیواری سقف زندگی مان می گذاشتیم.حرف دل زیاد است و قلم خسته.کاش هوایی بود برای زندگی کردن و زندگی کردن و نه تنها زنده ماندن و نفس کشیدن.. من کودکی بودم که ذهن خفته کودکی ام به رشد و بالندگی رسید و حال غنی است از اراده بودن در کنار هم نفسانی که محدوده تفکراتشان پیرامون آرزوهای بزرگی است که تنها ثمره اش سردی روابط عاطفی حاکم بر خانه دلشان است و دلخوشم به شب های غبار آلودی که تجسمی از شب های مه زده ی روزهای پاک بودن را برای کودکان این دوره تجسم می کند.و کودکان فردا شاید هیچوقت شاهد لاجورد بیکران آسمان رهایی نباشند.

نویسنده ستاره در 5:45 بعد از ظهر | موضوع : همه چی از همه جا | + |