کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
او را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور گویا دیده بودم من...
لالائی گرم خطوط پیکرش در نعره های دور دست و سرد مه گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست، در هذیان
شیرینش زدردی گنگ می زد گوئیا لبخند..
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم،
از اعماق نومیدی صدایش کردم:
(ای پیدای دور از چشم!
دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را
رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن!)
و آندم که چشمانش در آن خاموش بر چشمان من لغزید
و در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم:
( آیا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاریک قلب یاسبارم نیست؟
آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در
هزاران خواهش پردردم دارم نیست؟
نه!
من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!)
آنگاه نومید، از فروتر جای قلب یاسبار خویش کردم
بانگ باز از دور:
( ای پیدای دور از چشم..!)
او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با صداهای عشق های دور از کف رفته می مانست...
لالائی گرم خطوط پیکرش از تارو پود محو مه پوشید پیراهن
گویا به رویای بخارآلود و گنگ شامگاهی دور او را دیده بودم من.
(احمد شاملو)


کوله پشتی