کوله پشتی 4 نفر 4 کوله 1 وبلاگ 2 جنس 4 فکر 1 نتیجه |
درست مثل همیشه .... همون لحظه که دخترک می خواست انار در دستش را بهم بده بلندترین موج خاطره اومد و اونو با سبدش برد ... و دوباره من دوان دوان به دنبال او..... و باز در آخر راه رسیدم به ..................... به چی !!! هیچوقت نفهمیدم که آخر راه به چی می رسم شاید اصلا به چیزی نمی رسم و هر چی هست فقط یک فضای نامحدود یا تصوری است خیالی که شاید خیلی ها اسم تفکارات را رویش گذاشته باشند، شاید هم ............« اندیشه »
و این میشه رویای هر شب و هر شب و هر شبم تا شاید یکبار ، یک شبی برسم به قعر اندیشه و غرق بشم در خطوط روشن یک فکر... مهم نیست که به چی فکر می کنی مهم اینه که توش غرق بشی و شب به امید دیدن رویای روشنی های فکرت سر بر بال فرشته ها بذاری.....
و جشن بگیری شبی را که تا سحر به دنبالش در خواب و خیال می گشتی و بعد از گذر از رویاهای شبانه سپیدار صبح و سلام خورشید تو را به وجد می آورد که آری ! زندگی همین رویاهای شبانگاهی است که گاهی آمیزه وجودت میشه....
دیگه برات فصل سکوت بی معنی میشه ... این بار اندشیدن برات معنی می گیره و در تاریکی های ذهنت می گردی به دنبال رویای فانوس ساحلی دریای دلت... و مستانه ترین فریاد ها را سر بر می آوری وقتی که در تاریکی شب رویاهات ، می یابی آن چه را که در روشنایی روز نیافتی و این بار وجودت را رها می کنی تا برسی به هر آن چه که می خواستی...
و شاید رسیدن به اوني که انتظارت را می کشد و نگاه منتظر و مشتاق تو برای دیدن درخشش ستاره های چشمانش و این بار سخت در آغوشش می کشی تا نفس هایت بازدم نفس هایش شود..... ولی باز می رسی به انتهای رویا ، انتهایی که در قعرش هیچ چیز دیده نمی شود جز یک تفکر ، یک اندیشه ....... و دوباره به امید رویای شبانگاهی دیگر زندگی ات را از سر می گیری....
باز هم رویا و رویا تا شاید این بار خودش را ببینی .... اما نه در عمق فکرت و اوج یک رویا.... و در این هنگام است که به حقیقت می پیوندد رویاهای هر شبانگاهت .....


کوله پشتی